صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

جمعه ۴ میزان ۱۳۹۹

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

چیستی و چرایی عدم استقرار صلح در افغانستان

-

چیستی و چرایی عدم استقرار صلح در افغانستان

مفهوم اندیشه صلح به مثابه زیست مسالمت آمیز، گرچه همواره یکی از دغدغه های اندیشه ها و مکاتب فلسفی و از آرمان های دیرینه جوامع بشری بوده است، اما امروزه به طورخاص، پس از قرن هفدهم بیش از پیش مورد توجه واقع شد. از طرف دو مفهوم جنگ و صلح، همزیستی مسالمت آمیز و توسل زور و خشونت مستقیم فیزیکی به عنوان یک زوج متضاد، از مهم ترین مفاهیم حیاتی نوع بشر و از موضوعات مهم حقوقی، سیاسی و فلسفی است. سطوح مختلف جنگ و صلح جامعۀ افغانستان، که در طول چهار دهه پسین به صورت مستقیم بر زیست انسانی، حیات جمعی، نظام سیاسی- اجتماعی و اقتصادی کشور را ویران کرده و به کانون اصلی منازعه، جنگ، خشونت و ترورهای زنجیره ای تبدیل شده است، فارغ از منازعات سایرکشورها و رسیدن به اندیشۀ صلح پایدارنیست. بنابراین، چیستی و چرایی عدم استقرارصلح با گروه طالبان، در جامعۀ متکّثر و چند قومی-مذهبی جامعۀ افغانستان، باتوجه به چالش ها و تهدیدهایی داخلی و بیرونی، امکان منطقی و عقلانی تحقق صلح را اگرنگوییم به صفر می رساند، حد اقل این ادعا وجود دارد، که به حد امتناع رسانده است. مهم ترین چالش ها و تهدیدهای که فراروی صلح با گروه طالبان وجود دارند عبارتند از: عدم انسجام میان دولتمردان و سیاستمداران داخلی، فقدان گفتمان مشترک میان گروه طالبان و نظام سیاسی مستقر، عدم پذیرش ارزشها و دست آوردهای فعلی نظام سیاسی از سوی گروه طالبان پس از موافقت نامه بُن و در نهایت عدم پای بندی گروه طالبان به اصول عدالت در گفتمان استقرارصلح بین الافغانی و... از جمله موانع اصلی تحقق صلح با گروه طالبان است. بنابراین، برآیند و نتایج عملی و عینی هر یک ازچالش ها و تهدیدهای موجود، گفتمان تحقق صلح با گروه طالبان را به خطر انداخته و خسارت های جبران ناپذیر نیروهای انسانی و مالی و پیامدهای منفی آن بر مردم و دولت افغانستان تحمیل خواهد شد، زیرا گروه طالبان کمتر از استقرار امارت اسلامی و نفی نظام جمهوریت راضی نیست.
گفتار یکم: عدم انسجام دولتمردان و بازیگران سیاسی داخلی؛
به طورکلی، به رغم ارائه شدن طرح‌های گوناگون معطوف به صلح در چهار دهۀ اخیر از سوی بازیگران بین المللی و کارگزاران داخلی، تا کنون صلح واقعی و پایدار در این جامعه از قوه به فعل در نیامده و هم چنان به مثابۀ یک آرمان و در واقع به شکل یوتوپیای جامعۀ افغانی باقی مانده است. با آغاز روند جدید گفت‌و گوهای صلح با مأموریت زلمی خلیلزاد، برخی امیدواری ها و در عین حال، برخی بیم ها و نگرانی ها در جامعۀ افغانی به وجود آمد. تاکنون نشست ها و یا طرح نشست های گوناگون خارج از افغانستان (قطر، مسکو، جده، آلمان، جینوا، پاکستان و...) و دیدارهای دو جانبۀ مکرر زلمی خلیلزاد با طالبان، حکومت افغانستان و یا مقامات پاکستانی و سایر بازیگران دخیل در افغانستان به نتیجه ملموسی منتهی نشده است. (شفق خواتی،1398، 28) بنابراین، با شدت گرفتن نشست ها و نزدیک شدن به امضاء موافقت نامۀ آوردن صلح در افغانستان، میان ایالات متحده آمریکا با گروه طالبان و در نهایت در 29 فبریوری 2020 این موافقت نامۀ پروسۀ صلح با شتاب سیاسی و از سر ناگزیری در دوحه قطر به امضاء رسید، این در حالی است که انسجام داخلی و هماهنگی در میان دولتمردان و سیاستمداران داخلی به وجود نیامده است. از این منظر، اولین شرط اساسی و بنیادین برای تحقق صلح پایدار و واقعی درجامعۀ افغانی، ضرورت ایجاد اجماع سیاسی و کنار گذاشتن همۀ اختلاف نظرها می باشند، زیرا تا زمانی که سیاستمداران و دولتمردان داخلی، ارادۀ برای منافع کلان و بزرگ ملی و عبور از منافع شخصی، قومی، حزبی را در اولویت کاری خویش و گفتمان پروسۀ استقرارصلح قرار ندهد، تحقق صلح با گروه طالبان توهم و خیال بیش نخواهد بود. به عبارت دیگر، اولین شرط پیش نیاز صلح پایدار، همگرایی و هارمونی و اجماع میان حامیان نظام مستقر و اولین چالش صلح پایدار نیز فرهنگ فاسد سیاسی و منطق بیمار رقابت سیاسی در افغانستان است. عومل جامعه شناختی سیاسی، ویژگی های فرهنگی سیاسی افغانی و منطق رقابت سیاسی در این جامعه، چنان که همواره افغانها را زمین گیر ساخته است، اکنون نیز عامل اصلی در ماندگی این جامعه باید شمرده شود. پراکندگی و عدم انسجام و لجاجت میان بازیگران طیف غیر طالب(حکومت، رهبران سیاسی داخل یا خارج از حکومت و جریان ها و احزاب سیاسی) هیچ دورنمای روشن و امیدوار کننده‌ای را که ناظر به یک صلح پایدار و تأمین کنندۀ آرمان‌های دیرینۀ افغان‌ها باشد، نشان نمی دهد.
پیامد و نتایج منفی عدم انسجام میان بازیگران داخلی:
بنابراین، برآیند و محصول چنان گفت‌وگوهای پراکنده و غیر منسجم ازسوی سیاستمداران و دولتمردان داخلی، جهت تحقق صلح با گروه طالبان، به صورت طبیعی منتج به استنتاج نتیجه صلح پایدار و واقعی در جامعۀ افغانی نمی شد. زیرا شکاف عمیق به وجود آمده، میان حکومت و نظام سیاسی مستقر از یک طرف، از سوی دیگر طیف مقابل و به اصطلاح اپوزیسیون و مخالف حکومت برطبل واگرایی و حکومت موقت و عبوری می کوبیدند، این شقاق و دو دستگی میان بازیگران داخلی، درگفتمان پروسۀ صلح، جبهۀ گروه طالبان را تقویت و انسجام بخشیدند و اما درمقابل موضع حکومت و مردم افغانستان را در قبال استقرارصلح تضعیف کردند. و اما در این میان، تنها جبهۀ متحد، یک پارچه و هماهنگ، جبهۀ گروه طالبان و پاکستان است که از این عدم انسجام بازیگران داخلی نفع کامل برده است. با تداوم روند جاری، مطمئناً طالبان و پاکستان برندۀ این میدان و ایالات متحده، حکومت، مردم و رهبران سیاسی غیر طالب افغانستان بازنده خواهند بود. پس از مأموریت اخیر زلمی خلیلزاد، چنان که بسیاری از کشورهای منطقه و قدرت های بزرگ بین المللی با محوریت منافع خود به سفرۀ صلح دست دراز نموده اند، برخی بازیگران سیاسی داخلی و تعدادی از هواداران شان نیز با محور قرار دادن منافع زودگذر سیاسی شخصی و جناحی خود، به جای تحکیم موضع دولت و مردم و پاسبانی از حقوق اساسی شهروندان، به سخن گویان گروه طالبان تبدیل شدند. (شفق خواتی،1398، 32)
گفتار دوم: فقدان گفتمان مشترک جهت استقرارصلح؛
یکی از مهم ترین مؤلفه ها و شاخصه ها در هرگفتمانی، زبان مشترک، درک و فهم مشترک برای تحلیل و ارزیابی موضوع واحد و ارائه طرح مشخص جهت رفع آن می باشد، بنابراین، استقرارصلح با طالبان به عنوان کانونی ترین موضوع، نیازمند الزامات و فهم مشترک از مفروضات اصلی و بنیادین تحقق صلح در جامعۀ افغانی است. و اما آنچه که در گفت‌وگوهای پروسۀ تحقق صلح با طالبان، مورد تغافل و نادیده گرفته شده اند، فهم و زبان مشترک از گفتمان استقرارصلح است، یعنی زیاده خواهی و قدرت طلبی طالبان باعث شده است، حتی برداشت و قرائت واحد از گفت وگوهای صلح برای زیست مسالمت انسانی و پرهیز از هرگونه اقدام خشونت آمیز از سوی طالبان به وجود آیند. بنابراین، در همۀ نشست‌ها و گفت‌وگوهای پروسۀ صلح، به صورت مستقیم و غیر مستقیم، دو جانبه و چند جانبه زلمی خلیلزاد و سایر مقامات خارجی و داخلی افغانستان با گروه طالبان، که در ادوارمختلف صورت گرفته اند، تاهنوز «قدر مشترک تحت عنوان تحقق صلح واقعی» در جامعه به وجود نیامده است. و اما صرفاً موافقت‌نامه ها و پیمان‌نامه های عجولانه و سیاسی«صلح مقطعی و زود گذر» و فاقد هرگونه الزامات حقوقی و تعهد سیاسی و اخلاقی، نسبت به تحقق صلح با گروه طالبان بوده اند، بنابراین، فقدان گفتمان مشترک در جهت استقرارصلح، به عنوان رنج بی پایان و درد بی درمان و آرزوی دیرینه در جامعۀ و شهروندان این سرزمین جای خوش کرده و برزندگی جمعی این جغرافیا سایه افکنده است. با توجه به فقدان گفتمان مشترک از تعریف صلح، اهداف استقرارصلح و درنهایت رسیدن به صلح عادلانه و جامعۀ عاری از خشونت و یافتن تعریف مشخص از جنگ و صلح و گسترۀ قلمرو آن، الزاماً باید به حداقلی از نقطه مشترک دست یافت و آن اینکه تعریف و برداشت خویش را از صلح ارائه نماید و به طور کلی، امروزه، در قاموس سیاسی، سه تعبیر از صلح، مطرح است:
1- صلح در مقابل جنگ، یا صلح به معنای نبود جنگ که تعریف سلبی و حداقلی است. در این تعریف، صلح مکانیسم و ابزاری است سازنده که می تواند به حل منازعات کمک نماید. به بیان دیکر دیپلماسی و گفت‌وگوی سازنده با در نظر گرفتن حقوق طرفین تنها طریق دستیابی به برقراری صلح و ثبات و امنیت جهانی است.
2- صلح به معنای وجود امنیت و آرامش یا «حالتی است که در آن مسأله تهدید بالقوه و بالفعل نیز وجود ندارد، این تعریف از صلح مثبت و حداکثری است.
3- صلح به معنای نفی زور و خشونت برای رسیدن به امنیت، که این معنا از صلح، حد واسطی میان دو معنای قبلی است. و اما در بعد سیاسی، صلح غالباً به معنای وجود آرامش و امنیت و فقدان جنگ و تهدید است. در اصطلاح فلسفی، صلح مفهومی فراگیرتر دارد و به معنای وجود تعامل و تفاهم و نه تقابل یا اختلاف و نیز تعادل بیرونی و درونی آمده است، مفهوم صلح، اساساً یکی از مفاهیم مهم فلسفی است. (جمشیدی،1396، 5)
چیستی صلح در نگرش حکمی فارابی و نسبت آن با صلح افغانی؛
در نگرش فارابی، اساساً صلح تنها فقدان جنگ و نزاع به معنای متعارف آن نیست یعنی مفهوم سلبی یا سنتی ندارد. بلکه در این دیدگاه، صلح همانا، وجود آرامش مبتنی بر اعتدال و عدالت در درون آدمی یعنی در نفس و در جامعه است. بر مبنای چنین نگرشی است که در فلسفه فارابی مدینه فاضله که مبتنی بر اعتدال و عدل است و حکمت است، مدینه مسالمت یا مدینه صلح نامیده می شود. بنابراین، محور فلسفه سیاسی مؤسس حکمت سیاسی اسلامی ابونصر محمد فارابی را فضیلت و آراء فاضله تشکیل می دهد که نقطه کانونی آن سعادت است. در چنین نگرشی منشأ و اساس اولیه صلح در درون آدمی است و لذا تا در وجود افراد صلح تحقق نیابد امکان تحقق آن در جامعه اگر ناممکن نباشد بسیار بعید است. بنابراین، صلح نه امری بیرونی و برساخته و حاصل قرارداد که قبل از آن امری درونی و با اراده و قوای انسانی قابلیت تحقق می یابد.(جمشیدی،1386 ،13) تحلیل و ماهیت تحقق صلح از این منظر، فقدان یا عدم گفتمان مشترک میان طیف های درگیر جنگ، منازعه و خشونت در جامعۀ افغانی را بیش از پیش آشکار می کند و آن اینکه هنوز طرف‌های «جنگ و صلح» گروه طالبان و حکومت افغانستان، در مرحلۀ اولیۀ از صلح و آشتی درونی نرسیده است. بنابراین، راه دشوار دستیابی به صلح پایدار در جامعۀ افغانی، مستلزم تحقق صلح درونی و کنار گذاشتن، هر گونه اقدامات خشونت آمیز و مرگبار می باشند، در حالیکه در طیف های مختلف طالبان تصور از صلح به وجود نیامده است، زیرا طالبان بعد از امضاء موافقت نامۀ قطر، هیچ گونه الزامات و تعهد حقوقی و سیاسی آن موافقت نامه را رعایت نکرده و حملات زنجیرۀ تروریستی و انتحاری خویش را قطع نکرده اند، اما به لحاظ عقلی و منطقی امکان تحقق صلح را دشوار ساخته و به حد امتناع رسانده است.
جمع بندی و نتیجه گیری؛
تأمین صلح، امنیت و ثبات سیاسی، یکی مهم ترین معیارهای زیست جمعی در افق و حیات سیاسی-اجتماعی یک کشور، جزء الزامات و ضرورت انکار ناپذیر از وظایف دولت می باشد و تحقق آن در تأسیس نظام سیاسی مدرن برآمده از آراء و خواست و ارادۀ شهروندان با حفظ همۀ ارزش‌ها در یک اجتماع سیاسی قابل حصول‌ است. بنابراین، استقرارصلح، امنیت و تأمین حقوق اساسی همۀ شهروندان، بسته و همزاد در جامعۀ دموکراتیک و مردم سالار، یکی نیازهای بنیادین و آرزوی دیرینۀ همۀ ملت‌ها در قالب نظام سیاسی عادلانه و مبتنی بر عقلانیت و مشارکت سیاسی قابل تحقق و دست یافتنی است. اما بدون تردید، صلح یک ضرورت انکارناپذیر و نیاز جدی و مبرم جامعۀ افغانی است، اما با توجه به روندهای جاری در عرصۀ داخلی و روابط خارجی کشور و با عنایت به رویکرد شرکای بین المللی افغانستان در سال های پسین و به خصوص یک سال اخیر، روند جاری معطوف به گفت‌وگوهای صلح، امیدوارکننده به نظر نمی رسد. زیرا فقدان اجماع و همگرایی در میان طیف سیاسی افغانستان که برخاسته از فرهنگ سیاسی فاسد و منطق بیمار رقابت سیاسی در جامعۀ افغانی است. این بیماری، ریشه های عمیق جامعه شناختی دارد و برآمده از دل عقلانیت قبیله‌ای و نقش قومیت در سیاست افغانی، فزون طلبی و بهره جویی و فرصت طلبی اغلب رهبران سیاسی افغانستان است. از سوی دیگر، فقدان گفتمان ملی و زبان مشترک از تعریف صلح و تحقق اهداف دستیابی به صلح پایدار و واقعی، به مثابۀ یک ضرورت عقلانی و الزامات حقوقی و تعهد سیاسی- اجتماعی، در میان گروه طالبان و دولتمردان و سیاستمداران داخلی، به معنای واقعی کلمه شکل نگرفته است، تا از رهگذر آن منتج به استنتاج صلح در جامعۀ افغانی شود. منازعۀ شدید گفتمانی میان نظام مستقر و نوع خاص اسلام سیاسی در قالب گفتمان طالبانیسم که هرکدام دال‌های مرکزی و عناصر کاملاً متضاد هستند و تحلیل رفتن و ذوب شدن هرکدام از این گفتمان‌ها در دیگری، به سادگی امکان پذیر نیست. در مجموع، با توجه به روند جاری و خصوصیت فرهنگ سیاسی، منازعات هویتی، منطق سیاسی حاکم بر رفتار حکومتیان و اپوزیسیون و رویکرد شروکای بین المللی و رقابت های عوامل بیرونی، صلح در افغانستان هنوز یک سراب بیش نخواهد بود. بنابراین، با تحلیل و ارزیابی پراکندگی و عدم انسجام و فقدان گفتمان مشترک میان بازیگران داخلی و گروه طالبان از گفت‌وگوهای تحقق صلح، با توجه به روند جاری، بحران جامعه تداوم خواهد یافت و جنگ، منازعه و خشونت به عنوان همراه همیشگی جامعۀ افغانی، پابرجا خواهد بود و بزودی سایۀ سنگین خود را از زندگی و حیات جمعی افغان‌ها بر نخواهد چید.

دیدگاه شما