صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

جمعه ۲۹ سرطان ۱۳۹۷

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

مدیریت بحران درافغانستان

-

 مدیریت بحران درافغانستان

افغانستان امروزدرگیربحران های متعددی است؛ تشدید نابرابری سیستماتیک میان طبقات جامعه، کاهش میزان اعتماد عمومی، فروپاشی ارزش های اخلاقی، شیوع آسیب های اجتماعی، بحران های محیط زیست، طرد اقلیت ها ووضعیت وخیم اشتغال، تاثیر مخربی بر همبستگی اجتماعی گذاشته است. از طرف دیگر آدم کشان وتروریستان در پیوندی نامشروع و زیر نقاب دروغین دینی دست به کشتار دسته جمعی مردم مظلوم افغانستان می زند. آنها با اختلاف افکنی در افغانستان به دنبال تامین منافع جاه طلبانه خودند وهمچنین به سیاست تقویت آشکار و پنهان بنیادگرایی دینی در کشور دامن می زنند. در داخل دولت نیز، عواملی موجب ایجاد بحران شده است. تضعیف ساختارهای قانونی از طریق ایجاد نهادهای موازی سیاسی- امنیتی در وظایف نهادهای منتخب دولت ودخالت های فراقانونی برخی از قوا در وظایف دیگرقوا خواسته یا ناخواسته نتیجه ای جز تضعیف حق حاکمیت ملت نداشته است. افزایش فقرو فلاکت، فساد ساختاری و تبعیض ناروا نفس مردم را تنگ کرده است.
بحران های جامعه معاصر افغانستان
افغانستان به عنوان کشوری با اقتصاد ضعیف و میزان بسیار پایینی از سطح آگاهی و سواد و فاصله ای روشن از زندگی نوین صنعتی و معیارهای جهانی شناخته میشود. در ابعاد گوناگون سیاسی، اجتماعی و فرهنگی عقب نگاه داشته شده و در بعد اجتماعی، رفتاری و روانی نیز وضعیتی بسته دارد. میزان تنشهای فردی و گروهی افراد بالاست، و مدارا و تساهل اجتماعی، فرهنگی و همگرایی بین اقوام بسیار ضعیف است. افغانستان معاصر از بحرانی چند لایه و پیوسته ساختاری‏، ظرفیتی و برون دادی در حوزههای فرهنگ، سیاست و اقتصاد رنج می برد. خاستگاه تمامی بحران ها منبعث از ساختار و سیاست بوده و عوامل دیگر هرچند تأثیر گزار هستند اما در حد بحران و بحران آفرین بودن شناخته نمی شوند.
بحران ساختاری
بحران ساختاری از یک منشاء ‏بیرونی‏ و چندین ریشه ‏درونی‏ بوجود آمده است؛ که عبارت است ازبافت اکولوژیک؛ هویت‏های زبانی؛ عصبیت‏های مذهبی؛ نظام‏های نافرجام سیاسی و سیستم ملوک الطوایفی. بی شک صرف وجود یک ساختار وتعدد قومیت و نوع بافت جغرافیایی دلیل بر وجود بحران نمی تواند باشد «ای مردم! ما شما را ازیک مرد وزن آفریدیم وشما را تیره ها وقبیله ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید13حجرات» بلکه ریشه بحران به تلقینات درونی و بیرونی و نظام حاکم بر سرنوشت آحاد اجتماع برمیگردد. اکنون به ساخت و مختصات قبیله ای و میزان بحران موجود در آن اشاره می شود.
الگوهای بیرونی: نتیجه رویکرد برخی ازکشورهای همسایه و قدرت های بزرگ، مشکلات و بحران‏هایی بوده‏ که در حوزه فردی و جمعی به چشم میآید، دربخش فردی مشاهده میشود که افراد دچار تزلزل ذهنی درگزینش الگوهای خارجی میگردند؛ که هیچکدام مبتنی بر داده دقیق ناظر به وضع جامعه افغانستان نبوده و مورد بازخوانی و گزینش قرار نگرفته اند. دربحران جمعی علاوه برخسارات ملی نوعی بی ثباتی سیاسی و مدیریتی کلان را نیزمیتوان مشاهده کرد که اگرمدیریت دقیق توسط نخبگان داخلی صورت نگیرد بی هویتی ملی منجر به تجزیه داخلی خواهد شد. تشکلها و سیستمهای کوچکی نیز درجای جای افغانستان فعالند که عمدتا منشأ داخلی ندارند؛ در واقع ngo ها و مؤسسات غير حكومتى وابسته به خارج یا داخل که هیچ تعهدی را برنمیتابند؛ از یک سو فضای فرهنگی را دستخوش بحران میکنند و از دیگر سو راه رهایی از بحرانها را می بندند. هم از محل کمکهای خارجی بیشترین بهره را میبرند و هم امنیت اخلاقی جامعه را نشانه میگیرند.
بافت اکولوژیک: در افغانستان اقوام مختلف و ده‏ها خرده گروه دیگر قومی وجود دارند که در محیطهای خاصی تمرکز زیستی دارند. بیگانگی روحی- رفتاری، تشدید روحیه درونگرایی قومی، احساس ناامنی و بی اعتمادی از سوی محیطهای بیگانه و پیرامون؛ فقدان روابط متقابل و کنش و واکنش در مقابل هنجارها و نمادها و ارزش‏های‏ اجتماعی-فرهنگی دیگر قبیله ها باعث گسیختگی ملی شده و از مهمترین مبانی بحران ساز تلقی میگردد.
عصبیت‏: تعصب بصورت یک‏روح جمعی‏ در قبیله درآمده که نوع روابط، خویشاوندی، انگاره‏ها، بینش و سلیقه و چگونگی‏ سیر جمعی‏قبیله را تعیین می‏کند و به عنوان یک آموزه فیزیولوژیک، عنصر مهمی از عناصر جامعه‏پذیری در تربیت روحی و پردازش ذهنی افراد قبیله‏ به شمار می‏رود.
برنتابیدن مدرنیته: فرهنگ قبیله‏ای از یکسو با نشانه‏های زندگی مدرن در تقابل است و از سوی دیگر با ممیّزه‏های فرهنگ میان-قومی در تعارض. فرایند عینی این روند، قایم شدن بحران ذهنی و بروز پریشان رفتاری در تعادل ملی بوده است.
فقدان اندیشه ملی: فقدان شناخت و علاقه همگانی و متقابل در جهت بازیابی مشترکات‏ ملی و عدم توافق بر تعریف منافع کشور، امکان و اعتبار ملت‏سازی و تلفیق هویت‏های قومی به «هویت ملی» را  بسیار سخت کرده است.
هویت های زبانی: در افغانستان، زبان به عنوان مدل گسستگی و بیگانگی اقوام و اتباع کشور عمل کرده است. بدین معنی که تعدّد زبانی موجود درجامعه، به چندگانگی ملی منجر شده و زبان‏های متفاوت نماد تشخّص و تمایز قومی و گاهی حتی نشانه تعصّب نژادی شناخته شده است.
عصبیتهای مذهبی: پایبندی احساسی به مذهب و درآمیختگی با سنت‏های قبیله‏ای، روح جمعی قبایل را در افغانستان نظام بخشیده است. دو مذهب بزرگ تسنن و تشیع که با ریز فرقه‏های خود نود و هشت درصد از مردم افغانستان را پوشش داده‏اند، نوعی‏مرزهای الزام‏آور و جداکننده میان این پیروان این دو مذهب ترسیم نموده‏ اند. دشمن‏پنداری مذهبی در مقاطع مختلف به صورت‏های‏ متفاوت تبلور یافته است: در راهبردهای حاکمیت سیاسی به شکل تبعیض، حاشیه‏زدایی از قدرت، محرومیت از حقوق سیاسی و مدنی و تحریک احساسات‏ مذهبی-نژادی علیه اقلیت‏های مذهبی تجلی پیدا کرده و در روابط میان- قومی بصورت تحقیر، تبعیض، برتری‏طلبی، باطل‏پنداری، تندخویی، و پرخاشگری نسبت به پیروان مذهب اقلیت ظهور و شیوع یافته است.
نظام های ناتمام سیاسی: اندیشه انحصار، به برتری‏خواهی سیاسی و تفوق قومی در حوزه حکومتی منجر گردیده است. به ندرت اتفاق افتاده که در سیاست‏گذاری‏های داخلی، آرمان‏های‏ کلان ملی بر خصوصیات و منافع کلیه اتباع و اقوام کشور تنظیم و تطبیق گردیده‏ باشد. از همین‏رو، ویژگی مشترک تمام رژیم‏های سیاسی افغانستان بر محور ر«فقدان مشروعیت ملّی» بر گشت میکند.
سیستم ملوک الطوایفی: بسیای از نزاع‏های میان قومی در افغانستان ریشه در رقابت و خصومت‏ رؤسای قبایل داشته است. در تعادل فئودالی، خان‏ها نفوذ سایر رقبا را در حوزه‏ حاکمیت خود برنمی‏تابند. حفظ سلطه و اقتدار، اغلب به برخوردهای خشونت‏آمیز و در نتیجه باعث رقابت و منازعه دایمی میان‏ رؤسای قبایل گردیده است. رعایا نیز در این رقابت به عنوان ابزار قدرت و واسطهء رقابت نقش و جایگاه پیدا می‏کنند و بدین ترتیب، روابط میان-قومی با تنش و تعارض فزاینده، مستمر و حل نشدنی آغشته شده و بصورت یک سنّت موروثی‏ درآمده است.
با آغاز دوره ی جهاد و پدید آمدن تغییرات و تحولات گسترده در ساختارهای‏ سنتی و ذهنیت اجتماعی، نقش رؤسای سنتی (یعنی ارباب و خان) به عناصر جدید رهبری (یعنی ملاها، فرماندهان و رهبران احزاب) انتقال یافت. با حضور و نفوذ این عناصر جدید در عرصه زندگی اجتماعی، رقابت‏های سنتی رؤسای قبایل به ستیزه‏گری‏های مدرن و خونین سیاسی و نظامی تبدیل گردید. با ذهن و بینش سنتی اما ابزار و امکانات مدرن مثل‏ حزب‏ و تفنگ‏ و ایدئولوژی‏ به‏ مدیریت بخش‏های قومی-اجتماعی پرداختند. این رهبران کوشیدند با ایجاد حاکمیّت‏های خود مختار، نظم و سلطه ی خود را همانند خان‏ها بر سایر قلمروها نیز اشاعه دهند.
افغانستان از زمان تأسیس تاکنون دچار بحران ساختاری جغرافیایی قومی بوده است. بحرانهای قومی با عوارض جغرافیایی درهم تنیده و جغرافیای سیاسی خاصی را به وجود آورده است. در تعریف و گونهشناسی بحران جغرافیای قومی در افغانستان، میتوان آن را جزو بحرانهای بین المللی و حتی تأثیرگذار بر مناطق مشابه جوامع موازییکی کشورهای همسایه افغانستان به شمار آورد. این دسته سرزمینها در معرض آسیبهای جدی از نوع فقدان توسعه اجتماعی و اقتصادی بوده و وفاداریهای قومی مقدّم بر وفاداریهای ملی شده و خشونت و تروریسم به تدریج ریشه در ارکان جامعه دوانیده است.
بحران سیاسی:
1.ریشههای داخلی: تطورات و تحولات تاریخ سیاسی افغانستان همواره همدوش ناملایمات در گذر زمان سفر کرده است و عبرتها وحوادث بسیاری را در خود دارد که نباید نادیده گرفته شود؛ در میان فراز و فرودهای تاریخ معاصر افغانستان دو کانون بحران آفرین- طالبان، و دخالت- وجود دارد. رهبران جهادی و بزرگان احزاب سیاسی در صحنه مدیریت و همگرایی موفق عمل نکردند. معاهده بن آلمان خود گواهی بر این مطلب است که لازمه پیشرفت در فرایند جدید نظام سیاسی، حضور ناظران بین المللی و حمایت کشورهای تأثیر گزار میباشد.
بسیاری از صاحب نظران افغانستان این امید را داشتند که شرایط جدید افغانستان پس از معاهده «بن»، سرآغاز فصل جدید و متفاوتی در تاریخ کشور باشد هرچند پس از حوادث تروریستی یازده سپتامبر2001و برقراری امنیت‏ نسبی امید هایی در این زمینه رنگ گرفت و اوضاع کمی بهتر شد اما این آن چیزی  نیست که توقع میرفت .
2.دخالت: نمایندگان كشورهای همسایه در قالب دیپلماسی فرهنگی و سیاسی, بارها در افغانستان مسافرت هاى رسمى و غير رسمى انجام داده اند و شناخت كامل از نقاط استراتژيك افغانستان دارند, همچنین شناخت  کاملی از رهبران احزاب, شخصيت هاى سياسى اسلام گرا ملى گرا و سلطنت طلب را در اختيار دارند. آنان قادرند با استفاده از سیاست دولت ورشکسته، ملت ضعیف مطابق با واقعيات جامعه افغانستان سياست گذارى نمايند. لذا حامیان پیدا و ناپیدای طالبان که سيطره نظامى اين گروه را طرح ریزی کرده بودند، پس از سال 1996 ميلادى بودجه و برنامه ريزى هاى مناسب و كارآمدى را در اختيار تعدادی از گروهها گذاشتند. موج آفرینی برخی از گروهها در سه محور بیشتر نمود داشته است: از لحاظ عقیدتی، چهره مخدوشی از اسلام ارائه کرد؛ از لحاظ انسانی قوم كشى و نابودسازى مذهبى را راه انداخت؛ و از لحاظ امنیتی، قاچاق مواد مخدر را افزایش داد.
بحران مدیریت
بحران مدیریت نتیجه بحران ساختاری و سیاسی بوده که آسیب پذیری جامعه را باعث شده است. وقتی شاکله از هم گسیخته ساختاری نتوانست داشتههای خود را مدیریت کند بحران در ابعادی گسترده نمود پیدا نمود. حوزههایی که به بحران افتاد عبارتند از: آرامش روحی و روانی افراد، فرهنگ، بازسازی و توسعه ی زیرساخت‏های فیزیکی. وجود بحران در این حوزه ها بر کسی پوشیده نیست و تا حصار بندهای قومی، فرهنگی، قبیله ای و مذهبی به زنجیره اتحاد و همدلی و همفکری بدل نگردد امیدی به فعال شدن مثبت پتانسیل و ظرفیتهای موجود نیست.
خروجی و به تعبیری صادرات داشتههای سیاسی، علم، فرهنگ، هنر و اقتصاد، تابعی از ساختار و ظرفیت یک ملت است. وجود بحران در ساحت ساختار و ظرفیت باعث به وجود آمدن بحران در خروجیها میگردد. لذا به وضوح میتوان بحران را در ناامنی، آشفتگیهای روحی، سطح پایین فرهنگ شهروندان، بی سوادی، فساد اداری، ناهنجاریهای رفتاری، ویرانی، مواد مخدر، مهاجرت و آوارگی و بی خانمانی، جنگ، قاچاق وغیره شاهد بود.
نتیجه بحرانی بودن این سه حوزه این میشود که مدیریت کشور، امید خود را از دست بدهند و یک جامعه به معنی واقعی فلج گردد؛ داشتهها به تاراج رود و صحنه ذهن و زندگی جولانگاه اندیشه و گام دیگران گردد. تمامیت ارضی شکننده شود و جامعه سیر قهقرایی را به سوی اضمحلال و نابودی در پیش گیرد
پایههای بحران افغانستان معاصر اولاً، به ساختار جغرافیایی - قومی خاص و دیرینه‏ از زمان تأسیس تا به امروز بر میگردد. بحران ساختاری از یک منشاء ‏بیرونی‏ و چندین ریشه ‏درونی‏ مانند:عصبیت‏های مذهبی؛ سیستم ملوک الطوایفی و... بوجود آمده است. و ثانیاً به مسایل سیاسی بر میگردد که برخاسته از کانون بحران آفرین(تروریست، و دخالت) می باشد.
بحران مدیریت ، نتیجه بحران ساختاری و سیاسی بوده وباعث آسیب پذیری جامعه در بخشهایی مانند: آرامش روحی و روانی افراد، فرهنگ، سواد، امنیت، میراث فرهنگی؛ بازسازی و توسعهء زیرساخت‏های فیزیکی شده است.
بحران ساختاری و ظرفیتی باعث بحران در خروجیها میگردد. و در نتیجه، شهروندان و هسته مرکزی مدیریت کشور، امید و انگیزه خود را از دست می دهند.

دیدگاه شما