صاحب امتیاز: داکتر حسین یاسا

مدیر مسوول: محمد رضا هویدا

یکشنبه ۶ حمل ۱۳۹۶

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

درآمدی بر مشابهت های فاشیسم کلاسیک و بنیادگرا (قسمت چهارم)

-

درآمدی بر مشابهت های فاشیسم کلاسیک و بنیادگرا (قسمت چهارم)

1- حرکتي سريع و غير قابل پيش بيني يک جنبش

يکي از ويژگي هاي همه حرکت ها و جنبش هاي فاشيستي، غير قابل پيش بيني بودن آن ها است. اگر به برآمدن فاشيسم کلاسيک در ايتاليا و آلمان نازي نگاه کنيم،  مي بينيم که آن ها در زماني بسيار کم به حرکت هاي بزرگ و جنبش هاي اجتماعي نسبتا وسيعي تبديل شدند. هيتلر بعد از به دست آوردن قدرت در سال ؟ ظرف يک سال آلمان را به يک ماشين جنگي عظيم تبديل کرد.

آن چه در مورد جنبش طالبان بسيار محسوس و ملموس است غير قابل پيش بيني نبودن آن است. حرکت طالبان به عنوان يک جنبش فاشيستي در افغانستان، بيش از آنکه مربوط به درون افغانستان باشد، با القاعده و سر چشمه هاي شبه قاره اي بنيا د گرايي «ديوبنديسم» يا همان مدارس اسلامي پاکستان گره خورده است. در افغانستان کسي هرگز چيزي به نام جنبش و سپس حکومت طالباني را پيش بيني نمي کرد. ديوبنديسم که به گفته «احمد رشيد» روزگاري براي اصلاح جامعه اسلامي به وجود آمده بود، ولي وقتي در قامت طالبان در آمد، يکي از خشن ترين چهره هاي خود را به نمايش گذاشت.  در سال 1967، وقتي ديوبنديه، جشن صد سالگي خود را برپا کرد، تعداد مدارس ديوبندي در سراسر آسياي جنوبي  9000 مدرسه بوده است. اما اين مدارس بعدها در زمان ضيا الحق که تعلق خاطر خاصي به ديوبنديسم داشت، به شدت افزايش يافت. به همين خاطر در سال 1971، تنها 900 مدرسه اسلامي از زير شاخه هاي ديوبنديه در پاکستان فعال بود، اما در اواخر دوران ژنرال ضياءالحق تعداد ثبت شده اين نوع مدرسه 8000 و ثبت نشده آن 25000 باب مدرسه دانسته شده است که در آنها حدود بيش از نيم ميليون محصل علوم ديني، مشغول به تحصيل بوده اند.   حضور اين سربازان بي نام ونشان که يک ارتش قوي و داراي انگيزه هاي قوي را تشکيل مي داد، بعدها در قالب گروه طالبان يکي از خشونت آفرين ترين حکومت هاي منطقه را در آستانه هزاره سوم از خود به يادگار گذاشتند.

البته قابل پيش نبودن جنبش هاي فاشيستي به معناي فقدان تيوري هاي فاشيستي نيست، بلکه به اين معنا است که تنها در عرصه عمل از سرعت بالايي برخوردارند.
2- خشونت در عمل

همه ايدئولوژي هاي فاشيستي در عرصه عمل و در فرايند تحقق آرمان هاي خود به خشونت متوسل مي شوند. زيرا که آن ها جهان را عرصه تنازع و در نتيجه عرصه بقاي انسان هاي برتر مي دانند. به همين خاطر براي بقا و پيروزي بايد جنگ کرد و جنگ هميشه خشونت را در پي دارد. قتل عام هاي نازيسم آلماني و کشتارهاي وسيع طالبان تنها نمونه هايي از هزاران عمل خشونت بار فاشيستي است که در جهان رخ داده است.
3- فاشيسم به مثابه جنبشي پوپوليستي

اين واقعيت نيز غير قابل انکار است که همه جنبش هاي فاشيستي بر دوش توده ها حرکت مي کرده و همواره به شعارها و آموزه هاي پوپوليستي متکي بوده اند. به عبارت ديگر فاشيسم پيش از آنکه متکي بر ايدئولوژي و يک فلسفه سياسي باشد، متکي بر احساسات و عواطف هاي توده هاي جامعه سوار بوده است. هم چنانکه فاشيسم کلاسيک بر دوش طبقه متوسط و غالبا فقير جامعه حرکت مي کرد، سربازان طالبان را نيز اکثرا کساني تشکيل مي دادند که خانواده ها و کسان خود را در جنگ ها از دست داده بودند. از سوي ديگر طالبان تنها نيروهاي نظامي آن نبود، بلکه احساسات پرشور و قوي توده ها نيز آن ها را ياري مي کرد. 
جمع بندي:

در مجموع بايد گفت، فاشيسم اينک براي ما تنها جنبه تحليل تاريخي ندارد، چه اين که به گفته هي وود، فاشيسم يک خطر هماره موجود است. فاشيسم به مثابه يک جريان نهفته و پنهان که هيچگاه قابل پيش بيني نيست، در هر دوره اي از تاريخ ممکن است، سر برآرد. اين خطر بيش از هرکسي ديگر ما را به عنوان مسلمان و کشورهاي ما را به عنوان کشورهاي اسلامي، تهديد مي کند. چرا که کشورهاي جهان سوم و جهان اسلام، با بحران هاي متوالي و گوناگون مواجه هستند، يکي از برآيند هاي بحران و بي ثباتي فاشيسم است. به عبارت ديگر فاشيسم همواره فرزند نا خوانده و نا خواسته بحران هاي سياسي و اجتماعي است. چيزي که همواره بر زندگي ما سايه افکنده است.

فاشيسم از آنجا که فاصله اندکي ميان نظر و عمل مي گذارد و به دنبال نظر همواره در پي عمل بر مي آيد، به همين خاطر، يکي از تهديدهاي هميشگي براي کشورهاي مسلمان به حساب مي آيد. چرا که از يکسو زمينه هاي فکري و تئوريک فاشيسم در ميان نسل بنيادگرا و افراطي مسلمان به طور عميق و گسترده وجود دارد و از سوي ديگر اين کشورها با بحران هايي مواجه هستند که از خارج بر آن ها تحميل مي گردد. تلاقي و تضاد اين دو فاکتور تبديل به بحران مي گردد و بحران ها هميشه آبستن فاشيسم هستند.

به همين خاطر بنيادگرايي افراطي چون طالبان و القاعده از سوي تحليل گران به عنوان عفونت تاريخ، روح مردگان، بازگشت گودزيلا و ... تعبير شده است. اين تعبيرات گرچه يادآور افسانه ها و اسطوره هاي مدرن است، ولي به کارگيري آن ها در مورد نيروهاي دهشت افکني چون طالبان چندان بي جا هم نيست. اين مساله بدون شناخت از طالبان و حکومت آن ممکن نيست. آن ها زماني که در اکثر مناطق افغانستان مستقر شدند، در اکثر شهرهاي شيعه نشين، تنها زمين هاي سوخته از خود به جاي گذاشتند. تنها در يک شب در مزار شريف بر اساس برخي از آمارها تعداد دوازده هزارانسان را قتل عام کردند.

به هرحال بحران هميشه مي تواند مولد فاشيسم باشد، فروپاشي بلوک شرق به نوعي جنبش هاي منطقه اي منجر گرديد و هم اکنون جبهه ملي فرانسه، حزب ملي بريتانيا، جنبش اجتماعي ايتالي سوسيال، حزب ليبرال دموکراتيک روسيه و ... به نحوي در قالب نئوفاشيسم قرار مي گيرند که به نحوي فاشيسم دموکراتيک نيز به حساب مي آيند.
در باره همکاري فاشيسم با ليبرال دموکراسي دو نگاه وجود دارد:

1- اينکه فاشيسم گرچه از بسياري از شاخص هاي هيتلري و موسوليني مي گريزد و با ليبراليسم همراهي مي کند و هم چنان در شرايطي از جامعه سازمند و وحدت ملي افراطي جانب داري مي کند.

2- نگاه دوم اين است که همراهي فاشيسم با ليبرال دموکراسي جنبه تاکتيکي دارد و در وقت مقتضي مي توان به همان وضع دوره هيتلر و موسوليني برگردد. 

دیدگاه شما