صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

سه شنبه ۴ میزان ۱۳۹۶

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

درآمدی بر مشابهت های فاشیسم کلاسیک و بنیادگرا (قسمت سوم)

-

درآمدی بر مشابهت های فاشیسم کلاسیک و بنیادگرا (قسمت سوم)

3- نخبه گرايي يا پدرسالاري

يکي ديگر از مفروضه هاي فلسفي فاشيسم نخبه گرايي و اصل رهبري کاريزماتيک است که در طالبان به گونه اي ديگر تبلور يافته است. در انديشه فاشيسم فرد بايد تابع دولت باشد و حکومت اکثريت نادان- چنانکه که در ليبراليسم و سوسياليسم مطرح مي شد- جاي خود را به حکومت اقليت خردمند بدهد و بر اساس همين انديشه نوعي پيشواجويي فاشيستي ظهور کرد و به گفته دکتر عالم جنگ جهاني اول زمينه رشد چنين تفکري را فراهم کرد.  موسوليني خود را «دوچه»(Duce ) و هيتلر خود را «فوهرر»(Fuhrer ) مي ناميدند و هردو واژه به معناي پيشوا است. رهبر يا پيشوا در فاشيسم کلاسيک تنها اصل رهنمودي يک دولت فاشيست و داراي قدرت قانوني و اقتدار ايدئولوژيکي نا محدود بود.

اما در حکومت طالبان رهبر با عنوان «اميرالمومنين» خطاب مي شد و اصطلاح اميرالمومنين تداعي کننده عنوان خاص خليفه دوم در تاريخ اسلام بود. همان گونه که پيشوا در نظام هاي فاشيستي تنها قدرت عالي بود که مافوق خود مرتبه اي ديگري را نمي شناخت، اميرالمونين در حکومت طالبان، نيز همان نقش را داشت. در زمان حکومت طالبان اکثر قوانين و مقررات به وسيله اميرالمومنين به صورت فرمان هاي لازم الاجرا و لازم الاطاعه، صادر مي گرديد. رهبر يا اميرالمومنين اختيار تمام قوا را در اختيار داشت و هرگونه که مي خواست، عمل مي کرد.

به لحاظ روانشناسي اجتماعي که اريک فروم در دو کتاب مهم گريز از آزادي و هراس از آزادي، مطرح مي کند، انسان ها به لحاظ رواني در شرايط بي نظمي و بحران، همواره دوست دارند که از آزادي بگريزند و خود و سرنوشت خود را تحت قيمومت يک فرد به عنوان پيشوا و رهبر قرار دهند.
4- گذشته گرايي يا سلفيسم

هم در فاشيسم کلاسيک و هم در فاشيسم مذهبي طالبان نوعي شديدي از گذشته گرايي و ميل به بازگشت به يک جامعه آرماني در گذشته  وجود دارد. به گفته هي وود در تمام فاشيسم ها به گذشته براي به تصوير کشيدن اسطوره يک عصر طلايي تاريخي مي نگرند.  در اين قسمت شايد طالبان و آيديال هاي طالباني و بنيادگرايي شايد با فاشيسم آلماني بيشتر قرابت داشته باشد. چرا که فاشيسم ايتاليايي در عين حالي که نگاهي به گذشته طلايي داشت، نوعي آينده نوين را نيز طراحي مي کرد ولي در فاشيسم آلماني گذشته گرايي به شکل واقعي آن وجود داشت، همان گونه در حکومت طالبان بازگشت به گذشته به صورت يک آرمان مطرح بود. بر اساس عقايد نازي ها، ژرمن ها مردماني دهقان پيشه و کشاورزي هستند که براي کار جسماني مناسب هستند. بنا براين کار در شهرهاي پرجمعيت، کسالت آور و ناسالم، روحيه مردم آلمان را ضعيف کرده و تبار نژادي آنان را تهديد مي کند.  عين همين برداشت از تمدن جديد در زمان طالبان وجود داشت. البته نبايد فراموش کرد که محتواي ايدئولوژيکي اين دو برداشت تفاوت داشت؛ به اين معنا که تمدن جديد در نگاه نازي ها براي نژاد و تبار نژادي ژرمن ها مضر بود، در حالي که در نزد طالبان فساد آوري تمدن جديد براي دين و روان انسان ها ضربه وارد مي کرد.

اما طبيعي بود که هم فاشيسم کلاسيک و هم فاشيسم طالباني، ناگزير بودند که براي اهداف خود از مدرن ترين تجهيزات مخابراتي و تسليحاتي استفاده کنند. همانگونه که آلمان دوره نازي ها به سرعت به يک ماشين جنگي غول پيکر در سطح جهان مبدل گرديد، در عصر طالبان نيز از مدرن ترين سلاح ها و تجهيزات جنگي براي کشتار مخالفان استفاده مي شد.
5- سرآمد گرايي

سرآمد گرايي و تقسيم کردن جهان به دو قسمت خير و شر و يا ضعيف و قوي و ما و ديگري از مهم ترين خصيصه خاي مشترک همه انواع فاشيسم است. در نزد آلمان ها ژرمن ها به مثابه نژاد برتر حق داشت که يهوديان و ديگر انسان هاي غير اصيل را از بين ببرند. هيتلر انسان ها را به سه قمست عمده تقسيم مي کرد: سازندگان فرهنگ، حاملان فرهنگ و نابودکنندگان فرهنگ. به نظر او ژرمن ها سازندگان فرهنگ، نژاد زرد حاملان فرهنگ و يهوديان، نابودکنندگان فرهنگ بودند. به همين خاطر او طرح «بهداشت نژادي» يا «قطع نسل نژآد پست» را مطرح کرد که بر اساس آن بايد يهوديان، بيماران وراثتي و رواني، جنايتکاران و... بايد از بين برده مي شدند.

چنين دوگانه انگاري شديد در فاشيسم طالباني به صورت کافر و مسلمان تبلور مي يافت. به اين معنا که از نگاه فاشيسم طالباني يا بايد مسلمان بود و يا مرگ را بايد اختيار کرد. وقتي طالبان در سال 1997 شمال افغانستان را به تصر ف خويش در آوردند، رسما از تمام مساجد شهر  اعلام کردند که شيعه ها سه راه بيشتر در پيش ندارند: يا مذهب خويش را تغيير دهند و مسلمان شوند، يا از افغانستان خارج شده وبه ايران بروند ويا آماده مرگ باشند.    حتي سازمان ديده بان حقوق بشر سخنان «ملا نيازي» فرمانده طالبان را که ازبلندگوي مسجد مرکزي شهر شنيده مي شد، به طور کامل ضبط کرده است؛ او در اين سخنان مي گويد: «هزاره ها(شيعه) مسلمان نيستند، ومابايد آنها را بکشيم، يا شما قبول کنيد که مسلمان شويد، يا افغانستان را ترک کنيد.»

بنا بر اين همانطور که در نگاه فاشيست هاي کلاسيک نژاد و ملت هاي خاص به عنوان سرآمد ديگران بودند، در نگاه فاشيسم طالباني نيز مسلمان، آن هم از نوعي خاص سرآمد ديگران است و کساني که مثل آن ها نمي انديشند و در مسلک آن ها قرار ندارد، مستحق کشته شدن است.
ارزيابي فاشيسم به لحاظ عمل

تئوري و عمل در چشم انداز ايدئولوژي هاي فاشيستي به تمام معنا دو روي يک سکه هستند. به عبارت ديگر همه ايدئولوژي هاي فاشيستي در اين مساله اتفاق نظر دارند که وقتي به چيزي مي انديشي بايد آن را جامه عمل بپوشاني. آن چه که به عنوان مباني و اصول نظريه هاي فاشيستي بيان کرديم، صرفا باورهاي فلسفي انتزاعي نيستند، بلکه در واقع راهکارهايي براي عمل اند. فاشيست ها اگر با خرد و خردباوري دشمني مي ورزند، تنها به احساس دشمني اکتفا نمي کنند، بلکه در هر حال آن را عملي نيز مي سازند. يا اگر به تنازع و ايده بقاي اصلح قايل مي شوند، در عمل نيز براي بقاي خود، به مثابه موجود اصلح و برتر، به هر خشونتي دست مي زنند. اگر به نخبه گرايي و پيشوا جويي در عرصه انديشه قايل مي شوند، در عرصه عمل نيز به اطاعت کورکورانه از رهبر/ پيشوا/ اميرالمومنين، مي پردازند. اگر به گذشته گرايي و سلفيسم اعتقاد دارند، براي تحقق گذشته و عصر طلايي اسطوره اي، مي کوشند.
ايدئولوژي هاي فاشيستي در عرصه عمل علاوه بر تلاش براي تحقق آرمان هاي و آيديال هاي خود، داراي يکسري ويژگي هاي خاص نيز هستند.

دیدگاه شما