صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

شنبه ۶ جوزا ۱۳۹۶

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

درآمدی بر مشابهت های فاشیسم کلاسیک و بنیادگرا (قسمت دوم)

-

درآمدی بر مشابهت های فاشیسم کلاسیک و بنیادگرا (قسمت دوم)

عصر ظهور فاشيسم بنيادگرا
عصر بنياد گرايي طالباني نيز همان سرنوشتي را دارد که در اروپاي ميان دو جنگ جهاني حاکم بود. به عقيده برخي از متفکران، بحران هاي هويتي و سرخوردگي هاي ناشي از مواجهه و احساس حقارت مسلمانان در برابر غرب و شکست هاي پي در پي در برابر اسراييل نقش عمده اي در افراط گرايي در جهان اسلام داشته است.   هم چنين کساني چون فوکوياما  و ژيل کپل مهم ترين ويژگي عصر برآمدن بنياد گرايي اسلامي را بحران هاي هويتي در جهان اسلام و نيز در ميان نسل سوم مهاجران مسلمان مقيم اروپا مي دانند.  هجوم واشغال سرزمين هاي اسلامي، رويارويي هاي بي شمارميان مسلمانان وغير مسلمانان واستعمار، از مهم ترين ويژگي هاي عصر برآمدن بنيادگرايي اسلامي بوده است. اولين آموزه فاشيسم اسلامي که از آموزه هاي اسلامي وام گرفته شده است، جهاد است. نيازبه حکم جهاد زماني پديد آمده است که سرزمين هاي اسلامي به وسيله بيگانگان مورد تهاجم قرار گرفته است. همين مساله تنها مستمسک ودليل توجيه گرسازمان هاي افراطي بوده است. حتي آراي بي سابقه ابن تيميه در مورد جهاد زماني پديد آمد که سرزمين هاي اسلامي موردهجوم مغولان قرار گرفت و فتاواي کساني چون مودودي، سيد  قطب و حسن البنا ، موقعيت مشابه را تداعي مي کنند. از سوي ديگر  سيستم هاي نالايق ونا کارآمد حکومت هاي مستقر در جهان اسلام نيز شرايط را براي ظهور يک پديده عجيب الخلقه آماده کرده است. شايد اين موضوع زماني بهتر درک شود که عبدالسلام فرج ، فتواي ابن تيميه را در مورد شهري به نام «ماردين» نقل مي کند ودر آن مي خواهد به اين مساله اشاره کند که برخي از سرزمين ها گرچه ممکن است که در اسم به نام جزو دارالاسلام باشد ولي چون احکام اسلامي در آنجا پياده نمي شود، به همين خاطر نه به طور کلي دارالحرب گفته مي شود ونه دار الاسلام، لذا عملا در زمره دارالحرب  قرار مي گيرد چون با آن عده کساني که درچنين شهرهايي زندگي مي کنند ولي به اسلام عمل نمي کنند، بايد جهاد ومقاتله کرد.   
يکي از انديشمندان جهان عرب مي گويد: مشکل اساسي اسلام سياسي  اين است که در اواخر دهه شصت ميلادي و در محيط هايي تهي از فرهنگ وسياست رشد کرده است. اما عوامل اين تهي شدن از فرهنگ وسياست، جنبشهاي چپ دهه شصت و نظام هاي استبدادي هستند که در يک تسلسل تاريخي درجهان اسلام حضور داشته اند.   اومي گويد وقتي سيدقطب، يوسف قرضاوي  و علي بلحاج را مي خوانم  که همگي از قطعيت راه حل اسلامي سخن مي گويند، به ياد ايده هاي جبرگرايانه مارکسيستي مي افتم. بنا براين جبراسلامي در دنياي ما همان جبر مارکسيستي است که تنها پوشش اسلامي دارد.   از مجموع نظريات فوق يک نابساماني سياسي و اجتماي در جهان اسلام استنباط مي گردد که در عصر ظهور بنياد گرايي داشته است. اين نابساماني ها، اما در کشوري مثل افغانستان و پاکستان که به مثابه بستر رشد جريان طالباني قرار گرفتند و افغانستان که نخستين حکومت فاشيستي مذهبي در آن برپا شد، چهره بسيار عريان تر و آشکار تري داشت. 
قرابت هاي نظري فاشيسم کلاسيک و فاشيسم ديني
1- خردستيزي
خردي ستيزي يکي از ويژگي هاي اصلي فاشيسم کلاسيک و نيز فاشيسم بنيادگرا است. خرد ستيزي در فاشيسم کلاسيک محصول تفکراتي است که به نظر مي رسد براي اولين بار از نيچه شروع شد و به طور انتقادي در برابر گفتمان حاکم مدرنيته غربي و عقل گرايي آن در قامت ايدئولوژي فاشيستي بروز کرد. جريان هاي اصلي مدرن بر اين باور بودند که دگرگوني و فهم جهان از طريق کاربست تحليل عقلاني امکان پذير است. اما کساني چون نيچه توجه خود را به ديگر سايقه هاي انساني، چون عواطف، احساسات و غرايز، معطوف ساختند و براين باور شدند که افراد بشر در اثر عواطف قدرتمند به حرکت در مي آيند و بدين ترتيب او حرکت هاي انساني را «اراده معطوف به قدرت ناميد».   لذا مي بينيم که در فاشيسم کلاسيک، نوعي پراگماتيسم شتاب آلود به چشم مي خورد و کمتر به محاسبات عقلاني و سنجش هاي فلسفي بها مي دهند.
عين همين مساله در جنبش طالبان به چشم مي خورد. از نگاه معرفت شناختي، جنبش و حکومت طالبان، چيزي نيست جز آرزوها و آرمان هاي ابن تيميه و برداشت هاي تک روانه او از شريعت اسلامي. ابن تيميه آشکارا با هر آنچه که از مظاهر عقل به شمار مي رود، دشمني مي ورزد. به همين خاطر نه تنها با عقل، بلکه با فلسفه و منطق، به مثابه دو فراورده عقلي بشر، دشمني عميقي را دامن مي زند.
او کتابي در يازده جلد با هدف رفع تعارض هاي عقل و نقل مي نويسد و عنوانش را مي گذارد «درء العقل والنقل»  که در ظاهر چنين به نظر مي رسد که او با عقل رابطه اي دارد ولي وقتي درست اين کتاب را مي خوانيم، سراسر ضديت و دشمني با عقل است. او هر آنچه را که در کتاب و سنت آمده است، مطابق با عقل مي پنداشت و دايره سنت را به عمل و قول تابعين هم سرايت مي داد. از نظر او هر آنچه که در کتاب و سنت آمده است، به مقتضاي عقل است و خارج از کتاب و سنت هرچه هست، چيز توهم و خيال نيست. او اين مطلب را به عنوان يک قضيه و قاعده کلي و عام بيان مي کرد و مي گفت: «نصوص ثابت از رسول(ص) هرگز معارض با صريح معقول نيست تا اينکه بگوييم عقل مقدم بر آن است يانه؟ و هر آنچه معارض نصوص است، نه عقل، بلکه شبهات و خيالات است که بر مبناي معاني متشابه و الفاظ مجمل استوار هستند، و هرگاه تفسير و تبيين شوند معلوم مي شوند که شبهه سوفسطايي هستند و نه برهان عقلي.»  او نه تنها با عقل مخالفت مي کرد، بلکه حتي رواياتي را که در باره عقل از پيامبر نقل شده بودند، نيز رد مي کرد و مي گفت: احاديثي که از پيامبر در باره عقل روايت شده اند، اصالت ندارند و راويان آن ها نيز قابل اعتماد و مورد اطمينان نيستند.
ابن تيميه با فلسفه به عنوان يکي از مهم ترين فراورده هاي فکري بشر مخالفت مي کرد و فيلسوفان را از گمراهان و بي دينان مي دانست. زيرا از نظر او فيلسوفان از راه دين و پيامبر بيرون شده و به عقل خود اتکا مي کنند، چيزي که اصلا قابل اتکا نيست. چه اينکه به گفته او کتاب و سنت هم ادله عقلي را بيان مي کنند و هم از غيب خبر مي دهند.  بنا بر اين نيازي به عقل و استدلال عقلي نيست. او حتي علم کلام و متکلمان را نيز مانند فلسفه و فيلسوفان مورد شماتت قرار مي داد، چرا که آن ها نيز از عقل بهره مي بردند.  او حتي بر رد منطق کتابي نوشت با عنوان «نصيحه اهل الايمان في الرد علي المنطق اليونان»  او به عنوان مثال در مورد قياس منطقي که متشکل از صغرا و کبراي منطقي است، مي گويد: غير از پيروان منطق ارسطويي، هيچ عاقلي را نمي توان يافت که بر شکل گيري استدلال عقلي از دو مقدمه صغرا و کبرا، اصرار ورزد. بلکه حقيقت آن است که تعداد مقدمات هر دليل به حسب نيازها متغير خواهد بود. براي مثال درآيه يا روايتي برخورد مي کنيم که مي فرمايد: «هر شرابي حرام است» با همين يک مقدمه شراب حرام است و به هيچ مقدمه اي ديگري نيازي نيست.
2- تنازع و خشونت
يکي از مفروضات اساسي فاشيسم اصل تنازع براي بقا است. فاشيسم در اين مفروضه وامدار چارلز داروين، زيست شناس ايتاليايي است که کتاب «در باره اصل انواع» را نوشت و بدين ترتيب تاثير عميقي بر علوم طبيعي گذاشت. انديشه داروين توسط اسپنسر با انديشه «بقاي اصلح»  در عالم علوم اجتماعي نيز گسترش يافت. مفاد تئوري بقاي اصلح اين بود که تنازع ميان افراد به حذف انسان هاي ضعيف و پيروزي انسان هاي قوي مي انجامد و بدين ترتيب پيروزي از آن کساني است که شايستگي آن را دارد. اين مساله تاثير بسياري بر انديشه هاي فاشيستي گذاشت و آن را تسريع کرد. از نظر رهبران فاشيسم قرن بيست، تنها جنگ نبرد مي توانست تعيين کننده سرنوشت انسان ها باشد و آن را به عنوان وضع طبيعي گريز ناپذير تلقي مي کردند. در نگاه فاشيسم انسان ها و جوامع به دو قسمت کاملا متمايز از هم تقسيم مي شدند، يا در زمره نژاد و انسان هاي برتر جا مي گرفتند يا در زمره انسان هاي پست تر و فرودست. هيتلر مي گفت: جنگ قانون تغيير ناپذير کل حيات است.  چنين تفکري در تاريخ قرن بيستم به کشتارهاي وسيع و نسل کشي هاي بزرگي انجاميد.
چنين تفکري در نگاه  فاشيسم طالباني نيز به گونه اي ديگر وجود داشت و موجبات يکسري نسل کشي ها را فراهم کرد که به منظور تصفيه مذهبي و نژادي صورت گرفت. طالبان وقتي شهر مزار شريف را در شمال افغانستان تصرف کرد، رسما اعلام کرد که شيعيان و هزاره هاي افغانستان يا مذهب اهل سنت را بپذيرند يا از افغانستان خارج شوند و اگر يکي از دو عمل را اختيار نکنند، کشته خواهند شد.  آن ها در شب اول تصرف اين شهر، دست به يک قتل عام خونين زدند که بر اساس برخي آمارها کشته شدگان اين قتل عام که عمدتا شيعيان بودند، به دوازده هزار نفر مي رسيدند. قتل عام هاي دسته جمعي و آتش زدن شهرهاي شيعه نشين در باميان در سالهاي پس از حکومت طالبان، تنها برخي از نمونه هايي است که قتل عام هاي نازي ها در آلمان را در ذهن زنده مي کند.
قتل عام هاي خونين و جنگ هاي تاريخ در عصر فاشيسم کلاسيک اگر به لحاظ تيوريک و نظري به اصل بقاي اصلح و تنازع مي رسيد، در عصر طالبان همين انديشه به گونه اي ديگر مطرح مي شود. در نگاه طالبان و اجداد فکري آن جهاد در جامعه جاهلي، يک اصل تغيير ناپذير و در عين حال مقدس است.
شايد سرچشمه تفکر جهاد در جامعه جاهلي و مطرح کردن جاهليت به عنوان يک پارادايم در تمام زمانها، به  ابن تيميه بر گردد، زيرا اين ابن تيميه بود که مي گفت: «در قرآن، سنت واجماع آمده است که انسان بايد باهرکسي که از قانون اسلام(شرع) سرباززند، حتي اگر شهادتين را نيز بگويد، بجنگد.  ولي در ايد ئولوژيک ساختن مفاهيم جهاد وجامعه جاهلي بدون شک سيد قطب نقش کليدي داشته است. سيد قطب اولين کسي بود که جوامع معاصر مسلمان را نيز وارد اين مفهوم کرد، به همين خاطر است که امروزه گروه طالبان و همکاران ديگر آن مثل القاعده، ترور را شامل مسلمانان نيز کرده اند، و دست به کشتار مسلمانان نيز مي زنند.

دیدگاه شما