صاحب امتیاز: داکتر حسین یاسا

مدیر مسوول: محمد رضا هویدا

پنجشنبه ۱۰ حمل ۱۳۹۶

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

درآمدی بر مشابهت های فاشیسم کلاسیک و بنیادگرا

-

درآمدی بر مشابهت های فاشیسم کلاسیک و بنیادگرا

مقدمه

فاشيسم يکي از ايدئولوژي هاي قرن بيستم و يکي از امواجي است که عليه مدرنيسم غربي و بحران هاي آن تا حدي ناگهاني و به صورت غير قابل پيش بيني، سر برآورد و بخش هاي بزرگي از اروپاي قرن بيستم را در سايه هراس و دشمني فرو برد. فاشيسم به لحاظ تحليل ماهيت و عوامل ايجادي آن، يکي از پيچيده ترين ايدئولوژي هاي قرن بيستمي است. در اين مقاله اما به عوامل پيدايش و انگاره هاي متعارض و متکثر در باره به وجود آمدن آن چندان درنگي نخواهيم کرد، زيرا به هرحال فاشيسم به مثابه يک ايدئولوژي در عرصه تاريخ جديد اروپايي ظهور کرد و مدتي نه تنها محيط بين المللي را تحت تاثير قرار داد، بلکه مرده ريگ آن هنوز،  گرچه به شکل هاي ديگر، حيات  جمعي بشر را تهديد مي کند.
آن چه مربوط به جهان اسلام مي شود، سر برآوردن نوعي فاشيسم مذهبي و قومي است که نمونه کامل آن را در وجود حکومت شش ساله طالبان در افغانستان مي توان مشاهده کرد.

اين نوع فاشيسم، آن هم در كشوري مثل افغانستان هنوز، در ذهنيت پالايش نشده بسياري از هموطنان ما خلجان مي كند و براي دل هاي ساده بسياري هم چنان وسوسه انگيز است.  شايد از يک نگاه قرابت چنداني ميان هيتلر و موسوليني، به مثابه چهره هاي شاخص فاشيسم کلاسيک  و ملاعمر و بن لادن، به مثابه سردمداران فاشيسم مذهبي، وجود نداشته باشد، ولي به نظر مي رسد چنين برداشتي تنها مي تواند، حاصل يک نگاه سطحي و ظاهري به مساله فاشيسم باشد؛ زيرا آنچه ميان فاشيسم کلاسيک و فاشيسم بنيادگراي طالباني، قرابت و حتي مشابهت ايجاد مي کند، نه قيافه هاي اتو کشيده و مدرن هيتلر و موسوليني و چهره هاي  مذهبي ملا عمر و بن لادن، با دستارهاي بلند، بلکه «تئوري» و «عمل» اين دو جريان است.

مهم ترين شاخصه هاي تئوري و هم چنين عمل فاشيستي در عصر فاشيسم آلماني و ايتاليايي و عصر طالباني، به طوري عجيبي با هم ديگر قابل قياس و تطابق است. بنا بر اين خواهيم کوشيد در ابتدا مهم ترين مضامين تئوريک و نظري فاشيسم کلاسيک و هم چنين مهم ترين مضامين و ايده هاي معرفت شناختي جنبش طالبان را به طور مقايسه اي بيان کنيم و سپس به نحوه عمل آن دو در عرصه اجتماعي و سياسي، نگاهي مختصر خواهيم انداخت. نتيجه غير مستقيم چنين مقايسه اي اين خواهد بود که فاشيسم در يک نگاه گرچه به تاريخ پيوسته است، ولي در نگاهي ديگر هم چنان بر زندگي و ذهن بخشي از جامعه اسلامي سايه افکنده است و در هر آن مي تواند دست به ويرانگري و کشتار خلاقانه و در عين حال وحشتناک بزند. در يك تحليل روانشناسانه، فاشيسم يك خطر هماره موجود است. اريك فروم با طرح مفهوم هراس از آزادي (در تكميل گريز از آزادي) تاكيد ميكند كه در ايام بحران، افرادي از آزادي ميگريرند و امنيت خويش را در تسليم شدن به يك رهبر بسيار قدرتمند يا يك دولت توتاليتر جستجو ميكنند.

ما گرچه در اينجا از عوامل و  اسباب پيدايش فاشيسم صرف نظر مي کنيم، چرا که کمتر با بحث ما مرتبط است. ولي پيش از مقايسه نظريه و عمل فاشيسم کلاسيک و فاشيسم بنيادگرا بد نيست، به مفهوم «نظريه» و «عمل» توجه کنيم:
مفهوم نظريه

براي نظريه تعريف هاي گوناگوني صورت گرفته است که در کتاب «روش شناسي نظريه هاي جديد در سياست» به چندين تعريف اشاره شده است. البته اين تعريف ها مبتني بر مفهوم «نظريه هاي سياسي» سامان يافته اند، ولي در هر صورت در برگيرنده مفهوم نظريه هم هستند.  ولي آنچه به نظر من مي تواند، مفهوم «نظريه» را، به خوبي افاده کند، تعريف اسپريگنز است، او مي گويد:

«واژه يوناني تئورين(Theorien )، که کلمه تئوري(theory ) از آن مشتق مي شود، به معناي نظر کردن، توجه کردن و تعمق کردن است. اين دقيقا همان کاري است که متفکران بزرگ و ديگراني که چون آنان قرن ها به بحث در نظريه هاي سياسي پرداخته اند، بشر را به آن دعوت مي کنند. اين متفکران نحوه نگرشي را به انسان مي آموزند که به طور کلي معني اش، تصوري نمادين از کليتي نظم يافته است.» 

گرچه تعريف اسپريگنز ناظر به نظريه سياسي است که بيشتر در دامن فلسفه سياسي مي غلطد و از مفهوم نظريه به مثابه مفهومي در علوم اجتماعي، دور مي شود، ولي آنچه که در ذهن من از نظريه بازتاب يافته و در برابر عمل قرار مي گيرد، همين معنا است. من بر اين امر نيز آگاهي دارم که اين تعريف در داخل متدولوژي تجربه گراي پوزيتويستي مي گنجد ولي با آنهمه بازهم به نظر من تنها تعريفي است که مي تواند، تصورات کل گرايانه فيلسوفان متقدم را با نماياند. وقتي هابز دستگاه فکري و به گفته خودش آن دانش راستين و شبهه ناپذيرش را متکي بر اصول يقيني(هندسه اقليدسي و مکانيک گاليله اي و زبان)  مي سازد، در واقع کليتي نماديني از دولت و جامعه سياسي هابزي است. نه تنها فيلسوفان عصر مدرن، بلکه به گفته اسپريگنز شاهکارهاي فلسفه سياسي در طول تاريخ، مانند جمهور افلاطون، لوياتان هابز، قرارداد اجتماعي روسو و ... هرکدام، در جست و جوي ارايه تصويري جامع و نسبتا منسجم از زندگي سياسي هستند.

بنا بر اين نظريه در اين معنا، همواره داراي دو ويژگي اساسي زير است:
1- تاکيد بر اصول پيشيني و ماتقدم
2- تاکيد بر امور مطلق و يونيورسال
چيستي عمل

عمل در اينجا صرف کنشي بي معنا نيست، بلکه کنش انساني است که همراه با قصد و نيت صورت گرفته است. برايان في به خوبي مفهوم عمل را در ضمن مثال هاي متعددي توضيح مي دهد. او در اين باره به مثالي در زمينه «پرش کردن» و «افتادن» تمسک مي کند. پرش کردن عملي است که کسي از روي قصدي انجام مي دهد و افتادن رويدادي است که براي کسي اتفاق مي افتد. برايان براي توضيح بيشتر به مثالي ديگر استناد مي کند و مي نويسد: «يکي از راه هاي فهم مفهوم يک عمل توجه به تفاوت بين حرکت يک برگ در هنگام وزش نسيم و حرکت اختياري دست آدمي است.»   برايان همين معنا را در کتاب «فلسفه امروزين علوم اجتماعي» به شکل ديگري بيان مي کند. او در اين کتاب ميان «عمل» و «حرکت» تمايز قايل مي شود و براساس همين تمايز ميان عمل و حرکت «توصيف غليظ» و «توصيف رقيق» را سامان مي دهد.  برايان في اين تقسيم بندي را بر اساس گفته هاي «گيلبرت رايل» مطرح مي کند. بر اساس گفته هاي رايل دو پسر بچه اي که پلک هاي شان مرتبا به هم مي خورد، به نحوي که از نظر حرکت جسماني عين هم هستند. اما علت پلک بهم زدن يکي از بچه ها عادت است و غير ارادي، حال آنکه آن ديگري چشمک مي زند. بنا براين پلک زدن پسر بچه اولي توصيفي رقيق را سبب مي شود و پلک زدن پسر بچه دومي، توصيف غليظ را در پي خواهد داشت. از آنجا که اولي داراي قصد و نيتي صورت نمي گيرد، عمل به حساب نمي آيد ولي دومي به مثابه عمل و کنش انساني به حساب مي آيد. به نظر برايان في نيت به همان اندازه در پس پشت يک عمل است که معناي لغتي در پس پشت حروف شکل دهنده آن.  برايان مفاهيم چون رشوه دادن، خريدن، قول دادن، راي دادن، با کسي دست دادن و سخن گفتن را از مصاديق مفاهيم عمل مي داند.
عصر ظهور فاشيسم کلاسيک

واقعيت اين است که هم فاشيسم اروپايي و هم جنبش بنيادگراي طالبان، زاده شرايط بحران، آشفتگي و بي نظمي هستند.   فاشيسم کلاسيک در عصري ظهور کرد که بحران و آشفتگي در همه جا حاکم بود. اروپاي بعد از جنگ جهاني اول و پيش از جنگ جهاني اول،  در آتش بي نظمي مي سوخت. به همين خاطر گفته اند: فاشيسم به مقداري زيادي نشانگر طغيان عليه مدرنيته، عليه افکار و ارزش هاي عصر روشنگري و آيين سياسي آن عصر، چون ليبراليسم و سوسياليسم، بود.   در پي ظهور فاشيسم، دموکراسي هاي برآمده از عصر روشنگري، در اکثر نقاط اروپا، سقوط کردند و جاي خود را به نظام هاي اقتدار گرا و توتاليتر دادند. کشورهايي چون، آلمان، ايتاليا، ليتواني، استوني، مجارستان، روماني، پرتغال، اسپانيا، آرژانتين و حتي کشورهايي ديگري مثل ژاپن و... همگي به يکباره به سوي فاشيسم رفتند.  

دیدگاه شما