صفحه نخست » افغانستان » جنگ با ایران؛ ناسازگاری استراتژی ترامپ با واقعیتهای تاریخی امریکا
جنگ با ایران؛ ناسازگاری استراتژی ترامپ با واقعیتهای تاریخی امریکا
منبع: اسمال وار ژورنال / نویسنده: لویس رین بریس / برگردان: خیرمحمد مقدسی
در گذشتهها اشتباهات و نابخردی در سیاستهای ایالات متحده امریکا در جنگ و صلح وجود داشته است. بنابراین، قبل از اینکه دونالد ترامپ، هر گونه اقدام جدید یا گسترش عملیات نظامی علیه ایران را روی دست بگیرد، بهتر است که برای جلوگیری از یک جنگ دیگر در جهان، برخی از اشتباهات و خطاها در سیاستهای قبلی این کشور ارزیابی شود. حتی اگر یک اقدام مناسب، محدود و همچنین قابل دفاع در قانون در هر شرایطی سودمند باشد، نیاز به بازنگری عملکرد نظامی گذشته امریکا است.
در هر موضوع پیچیده، تاریخ ارزش این افتخار را دارد که به ما بگوید، دقیقا در گذشته، کجا اشتباه کرده ایم؟ چرا در ویتنام مرتکب اشتباه شدیم؟
به احتمال زیاد توماس جفرسون به این سوالات به طور صریح پاسخ داده است. جفرسون بر خلاف جان آدامز که در ایالات متحده امریکا مردم را به نجیبزادهها و مردان ساده طبقه بندی کرده بود، تصمیم گرفت تا یک معیار متفاوت را معرفی کند. جفرسون معیار برجسته طبقه بندی ملت را حکومت توده مردم میدانست که بعدها به یک گفتمان عجیب انقلابی تبدیل شده بود. حتی در نظر توماس جفرسون، نیز ارزیابی دموکراسی امریکایی محدودیتهای داشت و تعیین می کرد که چه کسی اشتراک کند و چه کسی اشتراک نکند. جان آدامز بیشتر به خنثی کردن اقدامات خشونتآمیز توسط گفتوگو و مباحثه علاقه داشت، در حالی که جفرسون برای جلوگیری از اقدامات حشونتآمیز به دولت دموکراتیک معتقد بود.
اگر چه جفرسون صادقانه اعتقاد دموکراتیک را به مردم بیان کرد، اما او چنین اعتقاداتی را مشروط بر دانش اولیه عموم مردم از سیاست میدانست. جای تعجب نیست که او به این نیز نکته اشاره کرده است که اگر مجبور شود بین دولت بدون روزنامه و روزنامه بدون دولت یکی را انتخاب کند او گزینه آخری انتخاب خواهد کرد. در حقیقت جفرسون از "اخبار جعلی" نمیترسید، بلکه از "دولت جعلی" میترسید.
پس از جنگ طولانی و فراموش شده سال 1812، اولین شکست نظامی امریکا در جنگ ویتنام است. با این حال ما ممکن است ترجیح بدهیم که این شکست را ارزیابی کنیم؛ اما از همان ابتدا درگیر شدن در جنگ ویتنام اشتباه بود، که نمیتوانیم با ارزیابی دوباره این جنگ یک مفهوم عقلانی را از آن به دست آوریم.
حتی امروز، برخی از دوستان چهار ستاره نظامی من که اکنون بازنشسته شده اند، استدلال میکنند که در جنگ ویتنام برنده شده است. در قضاوت حرفهای آنها توصیه میشود که مشکلات واقعی، تاکتیکی و غیر قابل پیشبینی است. در آن زمان، آنها از الگوهای مرگبارتری مانند بمباران در جنگ استفاده میکردند که شاید در کوتاه مدت کارساز بود. اما به نظر میرسد که آنها نظریه کارل فون کلازویتس را فراموش کرده بوند. کارل فون، در کتاب خود "در باب جنگ" جنگ را چنین تعریف میکند: جنگ عمل خشونتآمیزی است که منظور از آن، واداشتن شخص به پذیرش و اجرای نظر و اراده ماست. او معتقد بود که جنگ تنها یک عمل سیاسی نیست بلکه نوعی ابزار واقعی سیاسی است و به معنای ادامه خط مشی سیاسی و اجرای همان مقصود، اما با وسایلی دیگر. در واقع از نظر وی جنگ همان ادامه سیاست است که پیگیری میشود ولی به روشی دیگر و احتمالا خشونتآمیز.
با توجه به نظم امريکايی نبرد در ویتنام جنوبی که برای کشاندن جنگ به جنوب شرق آسيا برنامهریزی شده بود، هيچ گاه نتوانست که این کشور از آن استفاده کند.
در اواسط دهه 1960 به پرینستون برگشتم، به طور خصوصی و مستقیم با مک نامارا وزیر دفاع ایالات متحده امریکا صحبت کردم. به نظر میرسید که میزان ظاهری درک او از جنگ نظامی متشکل از یک سری از برداشتهای بود که از دنیای محدود تجارت کسب کرده بود. در موارد خاص، هر چند مک نامارا از لحاظ فکری بهتر از ترامپ بود، اما یک پسزمینه مشابه در زمینه تجارت با رئیس جمهور فعلی دونالد ترامپ داشت.
در جنگ ویتنام به این باور رسیده بودم که امریکا برنده نمیشود. مشاهدات من از جنگ ساده و غیرقابل انکار بود، حتی اگر برنامههای جنگی ایالات متحده به نحوی در مسیر پیشرفت و با اصلاحات نظامی مناسب تر صورت میگرفت، باز هم در آن جنگ دستآوردی نداشت. اما چرا این امر برای جنرالها و چندین رئیس جمهور امریکا واضح نبود؟ چرا ما چندین سال را به دلیل محاسبات غلط مک نامارا جنگ کردیم و هزارها ویتنامی و امریکایی در نتیجه آن جنگ زندگی شان را از دست دادند؟
به همین ترتیب، سالهاست که جنگ بیهوده امریکا در عراق و افغانستان ادامه دارد. در طول زمان هردو کشور به ثبات و امنیت دست خواهد یافت اما در حال حاضر از آنچه که توماس هابز فیلسوف قرن هفدهم انگلیسی به نام "جنگ همه علیه همه" یاد میکرد همه رنج میبریم.
در طول سالها، به استثناء کره شمالی، دشمنی امریکا از "کمونیسم" به "اسلام گرایی" یا "جهادگرایی" تغییر کرده است. این بار، مطمئنا، دشمن ایدئولوژیک ما واقعی است، نه صرفا فرضی. به طور خلاصه، این دشمن فعلی فقط یک دشمن مصنوعی نیست، یکی از آنهایی است که در برخی از آموزههای پیشین و استعارههای امریکا حک شده است. با این حال، حتی این دشمنی که مفهوم منطقی دارد، یک دشمن باقی میماند که هرگز شکست نمیخورد، حداقل در میدان جنگ معمولی شکست ناپذیر خواهد بود. اگر یک دشمن جهادی ما توسط نیروهای نظامی در یکی از کشورها مورد سوء قصد قرار گیرد، در کشور دیگر، دوباره گروه بندی و ظهور خواهد کرد. پس از عراق، افغانستان، حتی سوریه ما همچنان با دشمنان زیادی در مکانهای غیر قابل کنترول مثل سودان، مالی، نیجریه، یمن، سومالی، مصر و شاید حتی بنگلادیش یا در فلسطین مواجه خواهیم شد.
در حال حاضر، دونالد ترامپ رئیس جمهور امریکا و مشاور امنیت ملی وی همواره ایران را تهدید میکند. پس چگونه ایالات متحده امریکا میتواند که از یک جنگ دیگر جلوگیری کند؟ واضح ترین پاسخ، در کوته فکریهای مداوم و سیاست نابخردانه رهبران ما قرار دارد که بارها و بارها با تصمیمهای عجولانه شان باعث جنگها و درگیریهای طولانی مدت شده است.
توماس جفرسون به این باور بود که حکمت و فضیلت در حکومت دموکراتیک به حکمت و فضیلت در میان مردم بستگی دارد. برای اطمینان، او قصد نداشت که نوعی شایستگی حرفهای را که در حال حاضر برای تحصیلات عالی در ایالات متحده به تصویب میرسد، متقاعد کند. در عوض، جفرسون خواستار یک برنامه درسی غنی سازی، یک کانون غربی، و یک طرح آگاهانه انسانی برای تحصیلات عالی بود، که از توجه بیشتر به تاریخ، ادبیات و هنر حمایت میکرد. به عبارت دیگر، جفرسون متوجه شد که هیچ چیز در نهایت نمیتواند برای ایالات متحده مفیدتر از آموزش غیر عملی باشد که این فهم به طور پیوسته با سیاستهای اصلی آمریکا در مورد جنگ و صلح همراه است.
اکنون امریکا به سمت یک درگیری نظامی بالقوه با ایران پیش میرود؛ امریکاییها هر کاری که میتوانند باید انجام دهند تا تصمیمات ترامپ را استوار بر دلایل و قضاوتهای مبتنی بر واقعیت کنند. در غیر این صورت ما مجبور خواهیم شد، آن چه را که در گذشته تجربه کرده ایم یک بار دیگر نیز تجربه کنیم. نتایج این درگیری نظامی برای مردم و دولت امریکا حتی ممکن در سطح جهان سنگین خواهد بود.
