صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

پنجشنبه ۷ حوت ۱۳۹۹

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

پرستوهای کابل؛ روایت جنگ و جنون

پرستوهای کابل؛ روایت جنگ و جنون محمد باقریان

«با انگولک کردن حکم شان بیرون میرویم؛ من و تو. درست است که نمیشود دست همدیگر را بگیریم؛ اما کسی جلو ما را نمیگیرد که دوشادوش راه برویم.»
زونیرا سری میجنباند.«دوست ندارم بیدل و دماغ برگردم خانه، محسن! اوضاع خیابانها طوری است که روزی مرا بیهوده خراب میکند. نمیتوانم باهراسها روبهرو شوم و طوری گردش کنم که انگار نه انگار. بهعلاوه دلم نمیخواهد برقع بزنم. این یکی از همهی بارهایی که روی شانهی ما گذاشته اند، تحقیرآمیزتر است. این توهین به شرف آدمی است. این کار صورتم را حذف میکند، هویتم را از بین میبرد ومرا تبدیل به شیء میکند. اینجا دستکم خودم هستم؛ زونیرا، زن محسن رمت، سی و دوساله، قاضی سابق، که تاریکاندیشان بدون محاکمه، بدون پرداخت خسارت از کار اخراجش کرده اند؛ اما با عزت نفس کافی میتوانم موهایم را شانه کنم و مراقب لباس پوشیدنم باشم.
اگر آن برقع کوفتی را بزنم، دیگر نه انسانم و نه حیوان؛ فقط یک لکهی ننگ و مایه آبروریزی و بیحرمتی هستم که باید پنهانش کرد.»( پرستوهای کابل، ص 94)
رمان پرستوهای کابل توسط محمد مولی السهول، افسر ارتش الجزایر با نام مستعار یاسیمنا خضرا نوشته شده که مهدی غبرایی، به زبان فارسی ترجمه کرده است. در این داستان یکی از هولناکترین دورهی ستم و خفقان در کابل، به روایت کشیده شده است. البته محتوا و محور روایت داستان هماهنگی و همخوانی بسیار نزدیک با بخش از تاریخ گذشتهی ما دارد. تاریخ که افرادی زیادی از آن تاریخ، تجربههای تلخ و دردناک دارند و هنوز هم از یادنبرده اند. این متن، میتواند، آن تاریخ را بازخوانی کند و بسیاری از نابسامانیهای آن تاریخ را پیش چشم ما بیاورد. در روزگار که حافظهی جمعی ما به شدت دچار فراموشی و سرسری شدن گردیده، خوانش این رمان، نوعی نجات حافظهی ما از دست فراموشی است.
رمان بیانگر یک وضعیت است؛ وضعیتی که از حاکمیت یک نظام سرکوبگر ناشی میشود.
نویسنده با دید باریکبینانه، به سراغ زندگی افراد جامعه میرود و وضعیت بیرون و درون آدمها را در قالب پندار، گفتار و کردار شخصیتهای داستان بیان میکند. ضمن اینکه افراد و مناسبات شان را به زیبایی تمام به تصویر میکشد، چهرهی ویران و غمزدهی شهر را نیز زیر زرهبین میگیرد و بازتاب میدهد.
نبرد زندگی و مرگ، ارزشهای انسانی و پدیدههای ضد انسانی، امید و یأس، پویایی و ایستایی، خوبی و بدی، سیاهی و نور را میتوان در بستر روایت این رمان بازیافت. کسانی که تجربهی زندگی در دوران آن حاکمیت سرکوبگر را دارند، ممکن خوانش این متن برای شان اندوهآور باشد؛ اما در هرصورتش به خواندن میارزد.
فضای خفقانآور و حاکم دراین رمان، برآیند حاکمیت یک نظام تمامیتخواه و ایدولوژیک است.
نظام که پشتوانهی تمام رفتار و کردارشان را مقدس و آسمانی جلوه میدهند. با تکیه بر این نوع پشتوانه، سختترین برخورد ورفتار را با شهروندان انجام میدهند. نگاه  این نظام، بسیار تندروانه و تکمنبعی است.
فقط از همان عینک خودشان، به زندگی و رفتار انسانها نگاه میکنند و هرکس از آن عینک بیرون قرار بگیرد، مورد فشار و ستم قرار میگیرد. در درون این نظام، همهی خوشیها تحریم است. فضای سرکوب چنان سخت و شدید است که افراد جامعه نمیتوانند حرف دلشان را به راحتی به همدیگر بگویند. شهروندان زیر دست این نظام، حق بهرهمند شدن از خوشیها را ندارد، در صورتی که به سمت خوشیها برود، با سختترین صورت ممکن سرکوب میشوند. خوشی و شادی به آرزوهای رویایی و دور از دسترس تبدیل میگردد، چنانکه افراد و شهروندان، غمزده و نااُمید به آینده نگاه میکنند، با دلهره، نگرانی و حسرت، رویاهای دور از دسترس خود را بیان میکنند. نمونهی از این ترس، حسرت و آرزوهای محال را در گفتوگوی نازش و عتیق دو تا شخصیت داستان میخوانیم که:« عتیق دست دراز میکند. نازش مشتاقانه دستش را میگیرد و مدتی نگه میدارد. بیآنکه دستش را رها کند، دور و برش را میپاید تا راحت حرفش را بزند. بعد گلویی صاف میکند؛ اما هیجانش به قدری است که صدایش بفهمی نفهمی میلرزد. «به نظرت روزی میرسد که در کابل صدای موسیقی بشنویم؟» کسی چه میداند؟ پیرمرد دست او را محکمتر فشار میدهد، گردن لاغرش هم درازتر میشود.«دوست دارم  ترانهای بشنوم. به خیالت هم نمیرسد که چقدر دلم لک زده برای شنیدن یک ترانه؛ یک ساز و آواز و صدای تکاندهندهی که آن را بخواند.
به نظرت میشود یک روزـ یا یک شب ـ رادیو را روشن کنیم و بشنویم که گروه نوازندهها بازهم ترانهای را تا آخر اجرا میکنند؟»(پرستوهای کابل؛ صص 100ـ 101)
در درون این نظام سرکوبگر، افراد تلاش دارند که زندگی را با ارزشهای انسانی یکجا نگهدارند؛ اما ستم و سرکوب چنان شدید است که همهی شخصیتهای بیرون از نظام کارشان به انزوا، جنون و نابودی کشیده میشود. زونیرا و شوهرش محسن رمت، عتیق و زنش مسرت و نازش از همین دسته شخصیتها اند.
اینها دست و پا میزنند که زندگی را با ارزشهای انسانی چون انساندوستی، ایثار و فداکاری، دوستداشتن و همیاری، حفظ کنند؛ اما قدرت نظام سرکوب گر بیشتر از توان این افراد است؛ سرانجام همهی شان به سرنوشت سخت و ویرانگر گرفتار میشوند و متلاشی میگردند. در مقابل این شخصیتها، ملا بشیر، عبدالجبار و میرزاشاه قرار دارند که هماهنگ و همفکر نظام اند. این دسته، برخلاف دسته اول، زندگی خوب دارند و برایشان آسیب و گزندی نمیرسند؛ دلیلش هم همنوا بودن با نظام است.
به صورت کلی در این رمان، مفاهیم و شخصیتها در دو دستهی متضاد کنارهم چیده شده است: یک طرف مفاهیم انسانی و شخصیتهای انسان دوست با ویژگیهای عشق، ایثار، نیکویی، دوستی و فداکاری قرار دارد و طرف دیگر عناصر ویرانگر و خشن با شخصیتهای تندرو که از زندگی مردم امید و ارزشها را میگیرد و به جایش یأس و سرخوردگی، جنگ و جنون، انزوا و نابودی را جاگزین میکند. بدترین ستم در درون این نظام بر زنان روا داشته میشود.
نکته پایانی اینکه با حاکمیت چنین نظام تمامیتخواه و سرکوبگر، همهی زندگی ویران میشود. هم شهر و سیمای بیرونی آن به قبرستان و ویرانه بدل میگردد و هم، شهروندان، ناامید، منزوی، مجنون و نابود میشود. چهرهی حاکم در این وضعیت ترس و مرگ است. افسوسمندانه که وضعیت به جایی میرسد که هر جانداری جان به لب میرسد و در دلهرهی مرگ و زندگی به سر میبرد. چنانچه در متن به عمق فلاکت اینگونه اشاه میشود:« در افغانستان، چه عضوی قبیلهای باشی و چه عضوی از جانداران، چه چادر نشین باشی و چه متولی مسجد، هرگز اطمینان زنده ماندن نداری.»(ص 120)
امیدوارم که افغانستان دوباره به سوی چنین فضای کشنده پیش نرود تا اینکه بازهم «پرستوهای کابل» پرپر نشود.