صاحب امتیاز: داکتر حسین یاسا

مدیر مسوول: محمد رضا هویدا

پنجشنبه ۵ حوت ۱۳۹۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

پرستاری از زنده ها و مرده ها در شهر جنگ زده افغانستان

-

پرستاری از زنده ها و مرده ها در شهر جنگ زده افغانستان

الله محمد 37 ساله تلاش مي کند زندگي اش را سرپا نگه دارد، او همه روزه روي تاوه کوچکي در گوشه دوکانش در کندز نان مي پزد. سقف بخشي از نانوايي او هنگام حمله طالبان توسط راکت فرو ريخته است. در گوشه ديگر اين شهر عبدالرسول 65 ساله در قبرستان، قبرکن است، او قبر را مي کند و درختان قبرستان را آبياري مي کند . همچنين او معتاداني را که قصد دزديدن کتاره هاي قبر را دارند  از قبرستان دور مي کند. از دست چوپاناني که در سر قبرها سرگردان است عصباني است و آنها را با سنگ اخطار مي دهد.
هر دوي اين مردان زمانيکه تمامي شهر در خوابند از خواب بيدار مي شوند.زندگي روزانه آنها الگويي از سختي و انعطاف پذيري آنها است.  طالبان دوبار اين شهر را به کنترل خود داشتند سوراخ هاي روي ديوار جاي مرمي ها را نشان مي دهد. به نظر ميرسد باز هم اين اتفاق بيافتد خيلي آسان به نظر مي رسد براي مردم کندز عادي شده است و آنها حمله اي ديگري را به اين شهر عادي مي نگرند و زياد روي آن فکر نمي کنند.
بعد از بيدارشدن در تاريکي، محمد و دو کارگرش در نانوايي 70 کيلو آرد را خمير مي کنند و شروع به پخت مي کنند. در طول شب بين ساختمان ها و خانه ها و دواخانه ها مرد سالمندي ساعت ها کشيک مي دهد حال نوبتش را به پسرش مي دهد و به طرف نانوايي مي آيد و در گوشه اي از نانوايي گرم، پتويي بالايش انداخته تا استراحتي کند تا وقت توزيع نان شروع شود. نانوا صبر مي کند تا خميرهايش برسد و آتش را روشن مي کند، صداي اذان که شنيده شد آنها براي نماز خواندن آماده مي شوند و صداي اذان در هر گوشه اي از شهر شنيده مي شود، در هر وعده محمد 500  دانه نان مي فروشد و هر نان 10 افغاني قيمت دارد. وقتي در ماه اکتبر طالبان حمله کردند فروش نان کمتر شد، مردم در خانه هايشان گرسنه ماندند جرات نداشتند به سرک ها بيايند. غلام رسول 27 ساله  يکي از کارگران نانوايي مي گويد مردم مي گفتند که طالبان سرک اصلي را گرفتند من باور نمي کردم تا اينکه چند طالب براي خريد نان آمدند آن وقت باورم شد که کندز سقوط کرده است. درآن وضعيت آشفته بسياري از نانوايي ها قيمت نان خود را افزايش دادند تا سود بيشتري کسب کنند و يا به خاطر اينکه قيمت مواد اوليه بالا مي رود.  محمد مي گويد او براي سه روز نانوايي اش را باز نگه داشته بود در طول جنگ نان مي فروخت تا اينکه راکتي به نانوايي او اصابت کرد و مجبور شد که نانوايي را بسته کند او نان را به همان 10 افغاني مي فروخت. محمد مي گويد در آن شرايط ناگوار چطور مي توانيم قيمت نان را بالا ببريم بعد از ختم جنگ چطوري به چشمان مردم نگاه کنيم که در شرايط سخت نان را به آنها گران مي فروختيم. در آن طرف شهر رسول در قبرستان در آن روزهاي سخت جنگ همين درک را داشت که نبايد از وضعيت بد مردم سواستفاده گردد.  هر روز چندين جسد را براي دفن مي آوردند در حالي صداي مرمي ها به گوش ميرسيد.
در طول دو هفته جنگ رسول سه جسد معتاد را که در سرک ها سرگردان بود و مرمي خوردند با دست خود به خاک سپرد، اجساد را يک نفر پشت موترسايکل شان اندخته بود و به رسول رساند. محمد مسعود، پسر 15 ساله قبرکن که پدرش را کمک مي کند  گفت ما آنها را رايگان به خاک سپرديم از يک معتاد چطوري پول بگيريم. معتاد که پولي ندارد. جنگ ساعت کاري رسول را تغيير نداده است. در ساعت 3 بجه صبح زود صداي مرمي آرامش صبح را مي شکند و رسول بيدار مي شود، پسرش و دو نفر ديگر را بيدار مي کند به طرف قبرستان ميرود مي گويد برويم ممکن است کسي را زودتر براي گور کردن بياورد. آنها مي خواستند اول نفري باشند که انجا هست. گاهي اوقات رسول شب را در چوکي يکي از موترهاي خراب شده در قبرستان مي خوابيد تا مطمين شود که از همه زودتر آنجا باشد. رسول در روزهاي عادي در ازاي هر قبر 20 دالر بدست مي آورد. او براي همه رقم آدم قبر مي کند. چهار عضو يک خانواده جانشان را در برف کوچ از دست داده بودند،  دوبرادر ديگر در راه اروپا غرق شده بودند، يک مرد 35 ساله به نام گل احمد در بمباردمان نظامي امريکا کشته شده بود. روي سنگ قبر احمد با يک شعر که از کسي بود مزين شده بود شعر به اين مضمون بود که من گل احمد با کفن خواهم آمد اگر ببينم که يک افغان برده کسي شده باشد.
يک روز رسول قبري را براي يک سربازي که در جنوب کشته شده بود آماده کرده بود اما 16 روز طول کشيد و جسد نيامد او روز چهاردم  قبر را به کسي ديگري داد تا اينکه جسد آن سرباز رسيد و براي او قبر جديدي کند. يک بار ديگر زني آمده بود گفت قبر شوهر او را که سال ها پيش مرده بود دوباره باز کند چون در خواب ديده که به او گفته است زنده است. مسعود جوان با حيرت پرسيد کي مي تواند قبر را باز مي کند مرده تو را بداخل قبر مي کشد. يک روز صبح سه شنبه يک طفل سه روزه را براي دفن آوردند حدود 12 نفر آمده بودند پدر طفل، ملا با تعدادي از مردان، کفش ها وجوراب هاي طفل را کشيدم و داخل يک جاي نماز طفل را پيچيدم و داخل قبر گذاشتم.
پدر طفل در خطابه اي بعد از اينکه مردم خاک هاي شان را تکاندند گفت اگر پدري بر مرگ طفلش صبر را پيشه نمايد خداوند در بهشت به او قصر شيشه اي خواهد بخشيد. قصر شيشه اي که از داخل بيرون را مي توان ديد و از بيرون داخل را، در آن درها و تخت هاي از جنس طلا خواهد بود، ما در حال حاضر نمي توانيم اين قسم چيز ها را درک کنيم. آن خانه در پاسخ تحمل و صبر شماست به خاطر اينکه از خدا تشکر کرديد. مردان محل را ترک کردند و رسول قبر تازه اي را آب پاشي کرد و 50 افغاني انعام گرفت. بلافاصله بعد از مراسم تدفين مرد جواني به نام نور محمد رسيد که در دست اش مرگ موش بود، دو موش قبر برادرش باز محمد را که در جنگ کشته شده بود غار کرده بود او به رسول مرگ موش و سوراخ ها را نشان داد. اما رسول اعتراض کرد گفت تو نمي تواني مرگ موش را در قبر بريزي تو مي خواهي موش را بکشي اما اگر پرنده اي آمد روي قبر نشست و آن مرگ موش را بخورد و بميرد آنوقت گناهش به گردن کي است. رسول  به آن مرد جوان گفت برو يک تله و مقداري طناب 50 افغاني است بگير مابقي کار ها به عهده خودم است. نور محمد پرسيد طناب براي چه ؟ رسول شرح داد که چطوري در دفعه پيش  سگي آمد و تله اي که موش در آن گرفتار شده بود را با خود برد، او مجبور است سگ ها را هم از قبرستان دور کند. رسول وعده داد که تله موش به کتاره در کنار قبر برادرش وصل خواهد بود و از اين بابت نگران نباشد.

دیدگاه شما