سال سوم  شماره 480   دوشنبه   2   ثور    1387-    April  21   -    2008 

مالكي و ناكامي خلع سلاح شبه نظاميان مقتدا صدر
محمد امين ميرزاد       Mif_1967@yahoo.com¨


حدود يك ماه است كه نيروهاي دولتي درعراق تلاش دارند گروه هاي شبه نظامي را در عراق خلع سلاح نمايد. اولين گروهي كه براي خلع سلاح انتخاب گرديده بود، شبه نظاميان جيش المهدي وابسته به مقتدا صدر است.سه هفته پيش گمان مي رفت با تصرف شهر بصره توسط نيروهاي دولتي و سيطره براين شهر و اعلام آمادگي مقتداصدر مبني بر انحلال اين سپاه براساس فتواي مجتهدان، غايله جيش المهدي به پايان برسد و دولت مركزي عراق يك گام رابه سوي خلع سلاح گروههاي شبه نظامي درعراق بردارد، اما برخلاف انتظار نه تنها گروه شبه نظامي جيش المهدي خلع سلاح گرديده بلكه بارديگر درگيري هاي خونيني در چند شهرعراق ميان  نيروهاي دولتي واين شبه نظاميان از سرگرفته شده است و نيز مقتدا صدر دولت را به نبرد گسترده تهديد كرده است.
مقتدا صدردولت عراق را تهدید کرده  درصورتی که عملیات علیه حامیان او را متوقف نکند جنگی گسترده را علیه دولت آغاز خواهد کرد. مقتدا صدر گفت: "من آخرین هشدار و آخرین حرف را به دولت می زنم، یا باید به سرعقل بیاید و در مسیر صلح قرار بگیرد و یا ما آن را دولتی مانند دولت پیشین( دولت صدام حسين) خواهیم انگاشت، اگر دولت شبه نظامیانی را که در دولت نفوذ کرده اند متوقف نکند ما جنگی گسترده را آغاز می کنیم و تا آزاد سازی عراق آن را ادامه می دهیم. مقتدا صدر این هشدار را پس از آن داد که سربازان عراقی عملیات تازه ای را علیه مواضع سپاه مهدی آغاز کرده اند.
پس ازآن كه درآغاز نبرد ها نيروهاي مقتداصدر سلاح هاي سنگين خود را از سطح شهر در بصره جمع كردند و به پايگاههاي خود رفتند، دولت عراق به اين نتيجه رسيد كه براي خلع سلاح اين ميزان از سيطره در بصره و شهرك صدر دربغداد كافي نيست و بايد مراكز نظامي جيش المهدي نيز به تسخيرنيروهاي دولتي درايد، به همين دليل در بغداد ارتش آمریکا و سربازان عراقی در شهرک صدر به پايگاههاي اين گروه حمله كردند.در این درگیری ها حداقل هفت نفر از طرفداران مقتداصدرکشته شدند.
تنش در این منطقه با ساخت دیواری دراين شهرک توسط ارتش آمریکا و نیروهای عراقی افزایش یافت و اين درگيري ها به مرورزمان دامنه گسترده اي پيدا كرد. آمریکايي ها می گوید هدف از ساخت این دیوارجلوگیری از حمله شبه نظامیانی است که اغلب به سوی منطقه سبز بغداد مرمی هاوان پرتاب می کنند. اما حمله به شهرك صدر و ساخت ديوار حايل، منجر به درگيري در شهرهاي بصره و ناصريه  نيز گرديد.
در بصره محله حيانيه پايگاه اصلي جيش المهدي دراين شهر است، نيروهاي دولتي و انگليسي براي خارج كردن اين محله از چنگ اين نيروها به اين محله حمله كردند. نیروهای امنیتی عراق با حمایت توپخانه اي بریتانیا و نیروی هوایی آمریکا وارد محله حیانیه شدند. این عملیات در ابتدا با مقاومت شدیدی روبرو شد و نيروهاي طرفدار مقتداصدر دست به مقاومت شديد زدند.
اين عمليات از سوي دولت مالكي ادامه عملياتي خوانده شد كه حدود يك ماه پيش دربصره شروع شده بود، دراين درگيري ها صدها نفر جان باختند، نيروهاي عراقي و انگليسي نتوانستند محله حيانيه را به تصرف خود درآورند، نيروهاي دولتي  هيچ سلاحي از شبه نظاميان بدست آورده نتوانستند، اين نيروها فقط پذيرفته بودند كه سلاح هاي خود را از سطح شهر جمع كنند و نيروهاي دولتي عراق كنترول شهر را بدست داشته باشند.اما دولت عراق اين عمليات را پايان يافته ندانستند و با انتقادات برخي از حاميان دولت مالكي مواجه گرديد. براين اساس براي تكميل عمليات قبلي نيروهي امنيتي عراق بارديگر عمليات سنگيني را براي تصرف محله حيانيه در بصره اغاز كردند، تا با خلع سلاح كامل اين نيروها بتوانند سيطره كامل خود ر ا براين شهر تحكيم بخشند. اكنون هرچند مقاومت ها در محله حيانيه كاهش يافته است، اما تهديد مقتداصدر در صورت ادامه نبرد نيروهاي دولتي با اين شبه نظاميان، ممكن است يك بارديگرعراق را درگرداب خونين ديگري از ناآرامي ها و نبردها بكشاند.
بدين ترتيب هرچند كه برخي از كارشناسان خلع سلاح شبه نظاميان جيش المهدي راگام بزرگ درراستاي خلع سلاح عمومي درعراق مي دانستندو به اين باور بودند در صورتي كه اين گروه شبه نظامي خلع سلاح گردند، خلع سلاح ديگر شبه نظاميان ممكن آسانتر از شبه نظاميان جيش المهدي باشد. اما اكنون روشن شده است كه دولت مالكي دراغاز اين راه است و هيچ گام بلندي را نتوانسته دراين راستا بردارد و خلع سلاح طرفداران مقتدا صدر كار آساني نيست.
جيش المهدي افراطي ترين گروه شبه نظامي شيعي در عراق است كه بعد از حمله امريكا به عراق و سقوط رژيم صدام حسين تشكيل گرديده است. اين گروه كه در ابتدا با گرايش قومي عربي ظاهر شد و در تلاش بود تا از نفوذ ديني ايران در عراق جلوگيري نمايد، در گذر زمان موضع سياسي خود را تغيير داد وبا حضو نيروهاي امريكايي در عراق مخالفت كرد و طي سفري كه در سال هاي گذشته به ايران داشت، روابط خوبي با دولت ايران برقرار كرد و  يكي از طرفداران سرسخت اين كشورگرديد.
مقتدا صدر فرزند آيت الله صدر است كه توسط صدام حسين به قتل رسيد. پدر وي در زمان صدام حسين براي مدت زيادي در بغداد به عنوان امام جمعه ايفاي وظيفه ميكرد و در سياست دخالت نداشت، اما رژيم بعث به او مشكوك شد و او را به قتل رساند.
 درگيري هاي خونين سپاه مهدي با نيروهاي امريكايي و نيز خود سريهاي اين گروه شبه نظامي در مناطق مختلف عراق و نفاق افگني ميان شيعه و سني از جمله فعاليت هاي بود كه اين گروه درعراق ايجاد كرده بود و مانع بزرگي در راستاي وحدت ملي و سيطره دولت مركزي دراين كشور به شمار مي رفت.
حضور حزب مقتداصدر هميشه با تنش هاي سياسي متعدد همراه بوده است. اعضاي اين گروه بارها ازدولت خارج شده اند ونمايندگان  پارلماني متعلق به اين گروه نيز بارها صحن پارلمان را ترك كرده اند.
 امريكا كه تا يك سال پيش شديد ترين درگيريها رابا نيروهاي القاعده و بازماندگان حزب بعث داشت، نيروهاي مقتدا صدر نيز به اين مشكل افزوده گرديد و شهرك صدر دربغداد و چندين شهر شيعه نشين در جنوب عراق را براي نيروهاي خارجي ناامن ساختند.
اكنون سئوال اساسي اين است كه آيا دولت عراق دست از حمله برشبه نظاميان جيش المهدي برمي دارد؟ آيا مقتدا صدر تهديد خود را عملي خواهد كرد؟
براي نيروهاي دولتي عراق دشوار است كه راه  رفته را دوباره بازگردند، اين نيروه ها چاره یی جزآن ندارند كه براي خلع سلاح شبه نظاميان راهي را انتخاب كرده اند بايد ادامه بدهند. حتي اگر اين راه خونين و دشوار باشد، زيرا وحدت ملي وحفظ تماميت ارضي عراق مرهون خلع سلاح شبه نظاميان است. اما تند روي هاي مقتداصدر نيزشرايط سختي بر دولت مالكي تحميل كرده است، اكنون دولت عراق چاره اي نداردجز اين كه ازشدت عمليات خود در بصره، شهرك صدر بغداد و ناصريه بكاهد، تا آشوب ها در سراسر عراق گسترش نيابد و با احتياط زياد گام هاي پرمخاطره  را بردارد، تا به تدريج و آرام آرام پروسه خلع سلاح  عمومي را درعراق به اجرا گذارد.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آرمان شهروندان:حقوق مدنی

   قاسم قاموس       qasem_qamoos@yahoo.com

 با تعريفي كه از جامعه‌ شهروندي مي‌شود، اين جامعه در صورت ايجاد، به شهروندان با ديد يك شهروند با  حقوق و مزاياي شهروندي برخورد خواهد كرد. اما كي بايد اين جامعه را ايجاد نمايد؟ مگر غير از اين است كه صاحب چنين جامعه‌اي، خود شهروندان مي‌باشد. اگر چنين است، نقش و سهم شهروندان در ايجاد جامعه‌ شهروندي و حفاظت از آن، در اولويت قرار دارد. زيرا اين براي آنها يك آرمان به حساب مي‌آيد.
در كشورهاي شمال، حساسيت‌ها و عدم اعتماد از بين رفته و مشكلي ميان دولت‌ها با نهادهاي مدني وجود ندارد. وضعيت در مورد حقوق مدنی جامعه‌ شهروندي نيز چنين بوده است. اين جامعه با اينكه تا هنوز در بيشتر كشورهاي در حال توسعه و تقريباً در تمامي كشورهاي روبه توسعه شكل نگرفته است، امكان تحقق آن نيز در آينده‌ نزديك، دور از ذهن به نظر مي‌رسد.
در اين دو نوع از جامعه در حال توسعه و رو به توسعه، هنوز شهروندان، با درجه‌هاي متفاوت وجود داشته و برخورد دوگانه و در مواردي، چندگانه با آنها صورت مي‌گيرد.
شهروندان در يك شهر از حقوق مساوي برخوردار نيستند و از خدمات اجتماعي، رفاهي، آموزشي و غيره به طور يكسان بهره نمي‌برند.
الیسون وان روی گفته است براي بستر سازي يك جامعه شهروندي «يك استدلال فرعي اين است كه همه‌ي سازمان‌هاي جامعه‌ مدني هم بد نيستند در عرصه‌ داخلي بار بار از اين امر شكايت مي‌كنند كه در امريكا گروه‌هاي منفعتي عمومي انگ نمايندگان «منافع خاص» خورده و به حاشيه رانده شده‌اند. او اشاره مي‌كند كه امريكايي‌ها ايده‌ي وجود يك منفعت مشترك را از دست داده‌اند، به طوري كه همه‌ي منافع، منافعي خاص تلقي مي‌شوند و با آنها چنان برخورد مي‌شود كه گويي هيچ كدام خير عمومي را نمايندگي نمي‌كنند.»
در فرايند جامعه مدني است كه جامعه‌ي شهروندي شكل مي‌گيرد. اما نهادهاي مدني موجود و فعال در جامعه‌ مدني، در جامعه‌ شهروندي نيز بيش از گذشته فعال خواهند بود. اگر سازمان‌هاي جامعه‌ مدني بد در جامعه‌ مدني وجود داشته باشند، در جامعه‌ شهروندي نيز وجود و حضور خواهند داشت. اما اين امر نمي‌تواند مانع شكل گيري جامعه‌ شهروندي گردد، هر چند مانع موقتي خواهد بود.
اما در جامعه‌ شهروندي نمي‌توان شاهد وجود منافع مشترك نبود. حتا فكر چنين ايده‌ي هم قابل تصور نيست. اصلاً جامعه‌ شهروندي با ايده و ارزش به منافع جمعي به وجود مي‌آيد. حال اگر قرار باشد چنين ايده‌ي وجود نداشته باشد و يا به صورت كمرنگ وجود داشته باشد، ديگر جامعه‌ شهروندي وجود نخواهد داشت.
از عوامل منافع شكل گيري جامعه‌ شهروندي در جوامع در حال توسعه و بيشتر از آن در جوامع روبه توسعه، فقدان يك منافع مشترك در سطح ملي بوده است. هر چند مقوله‌هايي به نام منافع مشترك ملي ياد مي‌شود و دولت‌ها به تبليغ آن مي‌پردازند، اما واقعيت امر اين است كه منافع مشترك يا وجود ندارد و يا ارزش خود را از دست داده است.
افغانستان نيز در صد سال اخير در چند مقطع تاريخي خود را به آن انطباق داده است كه در زمان مشروطيت در زمان امان الله، دهه دموكراسي و در شش سال بعد از فرايند بن، تقريباً با انطباق آن رو به رو بوده‌ايم اما در عمل، اين حكومت قانون اقتباسي، دستاورد زيادي به همراه نداشته است حداقل در شكل گيري جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي چنين بوده است. در حاليكه در معناي انطباق فوق، قانون يعني آزادي‌هاي مدني و حكومت قانون يعني حكومت برآمده از اين آزادي‌ها، يعني حكومتي كه در دفاع از شهروند موانع جدي در برابر اعمال قدرت حكومت مطلقه ايجاد مي‌كند؛ اگر جز اين باشد تصور منسجمي از قانون عايد نمي‌شود، چون اصولاً مجموعه‌ي قانون هيچ گاه نظام متجانسي نيست.
كارويژه‌هاي حكومت قانون، فراتر از اين‌ها است. اما به همين‌ هاهم مي‌توان بسنده كرد به شرطي كه جنبه عملي در كار باشد. وقتي آزادي مدني به عنوان يك ضرورت اجتماعي ارج گذاشته شود و حكومت قانون با عملكرد مثبت در راستاي منفعت مشترك شهروندان حركت كند، اعمال قدرت حكومت مطلقه منتفي خواهد بود. همين عملكرد حكومت قانون، روند شكل گيري جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي را سرعت مي‌بخشد.
در جامعه‌ شهروندي، حق با قانون است. به طور متعارف قانون تشكيل شده است از قوانين اساسي، قوانين مدني و قوانين كيفري. اين مجموعه‌ها نه تنها متمايزند بلكه نسبت به يك ديگر استقلال نسبي دارند. چيزي كه جريان‌هاي بورژوايي قرن هفدهم از مجموعه قوانين مردم باستان اقتباس كردند، بخش مدني آن بود. چون مساوات طلبي در آن عرصه شهروندي بي نظير بود. ولي در دوره‌ بعد و در همان دوران انباشت اوليه‌ي سرمايه بلايي كه از طريق وضع قوانين كيفري بر سر مردم «غير شهروند» آوردند (وحشتناك بود.)
در جامعه‌ شهروندي، قوانين وضع شده همه در خدمت شهروندان است. در اين قوانين خير و صلاح جمعي مدنظر قرار گرفته است. حكومت قانون، مجري اين قوانين است اما در محدوده قوانين مدني، اين نهادها در صورت غير دولتي بودن كه منظور نهادهاي مدني مي‌باشد تا حدودي آزادي عمل دارند. اما اجراي قانون از وظيفه حكومت قانون است. در جامعه‌ مدني نيز همين شرايط وجود دارد. در جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي نهادهاي مدني از اهميت ويژه برخوردار است. براي بعضي‌ها مانند آدام فرگوسن در 200 سال پيش كلمه‌ مدني در جامعه‌ مدني يك عبارت عملياتي است.
به گفته الیسون وان روی "امروزه ارتباط ميان جامعه‌ مدني و مدنيت بيش از هر چيز ديگري به اين عبارت ادوارد شولز بر مي‌گردد كه: «فضيلت جامعه‌ مدني عبارتست از تسهيل متعادل شدن منافع ويژة، فردي يا گروهي و اولويت بخشيدن به خير مشترك.» بنابراين جامعه‌ مدني توصيف كننده‌ي نوعي از جامعه‌ خوش سلوك است كه ما مي‌خواهيم در آن زندگي كنيم و هدف تلاش‌هاي سياسي و اجتماعي مان است. اين جامعه‌ آيديال يك جامعه‌ خوش بين، متساهل و همكاري جويانه است و اينها آرزوها و خيرهاي عام و جهانشمول هستند. بنابراين توسل به جامعه‌ مدني به بخشي از يك هدف اخلاقي تبديل مي‌شود و نه توصيف يك پديده، جامعه‌ مدني يا جامعه‌ خوب مترادف است."
در جامعه‌ شهروندي هم با همين تعريف روبه رو هستيم، جامعه‌ شهروندي خوب با جامعه‌ خوب مترادف است. اما قبل از آن، جامعه‌ مدني بايد شكل گرفته باشد. توسعه نامتوازن، انباشت سرمايه، تبعيض در اشكال گوناگون آن، فقدان منفعت مشترك و فقدان حكومت قانون از موانع شكل گيري جامعه‌ شهروندي به حساب مي‌آيند.
   جامعه‌ شهروندي امكان پذير است اگر ما خواسته باشيم. هر چيز خوب مي‌تواند در خدمت اين جامعه باشد همانطوري كه عكس اين صادق است. در جامعه‌ شهروند هيچ تبعيض قابل پذيرش نيست. با شعار وكنش دوگانه در تطبيق قانون از سوي حكومت و چنين برخوردي از سوي نهادهاي مدني نمي‌توان به جامعه‌ شهروندي رسيد. در جامعه‌ شهروندي هيچ چيز شوخي بردار نيست. با احساسات شهروندان، با حقوق آنها، با توسعه‌ي انساني آنها و با بسياري از ايده‌ها و پديده‌هايي كه در جامعه‌ شهروندي به عنوان يك اصل پذيرفته شده است نمي‌توان بازي و معامله كرد. در باره‌ جامعه‌ شهروندي بهتر است حرفي گفته نشود. تا اينكه ادعاي داشتن آن به صورت ناقص مطرح شود. در يك جمع بندي مي‌توان گفت كه آنچه امروزه در كشورهاي در حال توسعه و روبه توسعه به عنوان جامعه‌ شهروندي و حتا جامعه‌ مدني مطرح مي‌شود با واقعيت اين دو جامعه‌ فاصله زيادي دارد. در حاليكه اين دو جامعه قبلاً تعريف شده است.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

\\ غصب زمین های دولتی و مشکلات مردم

محمد آرمان
غصب زمین های دولتی از چالش های عمده ایست که دولت نتوانسته است آنرا از پیش روی خود بردارد. این نقیصه در کنار ده ها مورد نابسامانی های دیگر از عمده ترین مشکلات فراروی اداره افغانستان به شمار می آید. در فصل بعد از طالبان که قسماً مهاجرین ما از خارج برگشته اند بیشترین و مهم ترین مشکل شان داشتن خانه و سرپناه است که این خود باعث شده است تا شرکت های خصوصی خانه سازی در گرد و نواحی شهرهای مهم دست به  ساخت وسازو توسعه شهری بزنند. گرچند که کارکردهای آنان مقداری از گرفتاری های عودت کنندگان را مرفوع می سازد مگر به هیچ صورت کارساز بوده نمی تواند. چرا که اگر در جهت حل مشکلات مهاجرین، دولت تدابیر لازم را نسنجد یقیناً شرکت های خصوصی توانایی پاسخ گویی به نیازهای مردم را نخواهد داشت. تازه مشکل اساسی هم چنان برجای خود باقی می ماند که عبارت از میلیون ها مهاجری است که هنوز به کشور برنگشته اند. اگر در این زمینه دولت جمهوری اسلامی افغانستان به صورت اساسی چاره جویی ننماید نه تنها مشکلی از لیست بلند مشکلات کشور حذف نمی شود بلکه باعث دردسرهای بزرگ اداری و اسکان نیز خواهد بود. در این میان کسانی پیدا می شوند که با استفاده از قدرت و مناصب دولتی هم به غصب زمین های دولتی دست می زنند و هم با اقدامات شان جلو ماسترپلان شهری را که طبعاً شهرداری های کشور آنرا تهیه نماید، می گیرند.
در دراز مدت اگر روند غصب ملکیت های دولتی به همین شکل ادامه پیدا کند ممکن است موجب فتنه های فراوان تر گشته و چه بسا خصومت هایی را نیز در بین مردم برانگیزد. دولت به موجب وظیفه اش، لازم است برای ممانعت از غصب ملکیت ها و نیز چاره سنجی مثمر برای هموطنان ما، پلان های اساسی تری را طرح و به منصه تطبیق بگذارد.
آقای انجنیر محمد یوسف پشتون وزیر شهرسازی کشور اعلام کرده است که هنوز سه میلیون جریب از اراضی دولتی توسط زورمندان غصب گردیده. اگر برای پیشگیری از این نوع برخورد غاصبانه فکر اساسی نشود، تاثیرات منفی آن بالای بازار کار بسیار زیاد بوده و باعث اتلاف حقوق اقشار پایین و متوسط جامعه نیز می گردد؛ چرا که در چنین حالتی نفع شهرک سازی ها و ساخت خانه های مسکونی، مستقیما به جیب آنانی خواهند رفت که کدام الزامی برای تبعیت از قوانین دولتی روی خود نمی بینند. و در چنین حالتی دولت نیز فاقد صلاحیت و اعمال قانون روی آنان می گردد برای اینکه به گفته آقای پشتون تعدادی از این غاصبان قدرتمندان هستند. فکر می شود که منظور آقای پشتون از قدرتمندان کسانی باشد که مناصب مهم دولتی دارند.
مردم فقیر افغانستان چشم امید به دولت دوخته و بی صبرانه انتظار می کشند که قانون در کشور به مرحله اجرا درآید تا حق آنان مورد غبن وغدر قرار نگیرد. دولت مکلف است بر اساس وجایبی که در پیش دارد با مسئله به طور قاطع برخورد نماید. توزیع عادلانه ثروت و اموال بین مردم افغانستان چه در حصه اموال غیر منقول مثل زمین و چه در حصه بازسازی جزو خواست های اساسی و برحق ملت افغانستان است و افغان ها هم می خواهند که حداقل مانند همسایگان خود صاحب شهر و دهاتی باشند که در آن نورم های متداول شهری از نظرگاه های لازم مراعات شده باشد. این مامول برآورده نمی شود به جز اینکه دولت در زمینه توسعه شهر و توزیع زمین مستقیماً کنترل و نظارت داشته باشد.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 زائران هم قرباني خشونت شدند

í داکتر کاظم وحیدی
زيارت عتبات مقدسه در اکثر مذاهب اسلامي رايج بوده و هرکدام براي خود نقاطي که مدفن يکي از شخصيت­هاي مذهبي آنان به­شمار مي­رود دارند. شيعيان نيز علاوه بر زيارت خانه­ي خدا که درصورت استطاعت يکي از واجبات مذهبي شمرده مي­شود، زيارت مرقد پيامبر اسلام و نيز ائمه­ي آنان، اگرچه واجب نبوده، اما عشق و علاقه­ايست که شيعيان را شديداً به آن دلبسته کرده است. به­همين دليل است که تمامي شيعيان تلاش به­خرج مي­دهند تا درطول عمر خود حتا اگر ممکن است، يک­بار به زيارت عتبات مقدس مذهبي خود مشرف گردند.
درگذشته­ها رهسپاري زيارت­ها با مشکلات فراواني مواجه بوده که مي­توان از فقدان امکانات سفر و نيز مزاحمت­هايي که براي شيعيان ايجاد مي­شده است، به­عنوان دو مورد عمده­ي آن نام برد. مثلاً در مقاطعي از تاريخ قتل شيعيان به­مثابه­ي ابزار سياسي براي سرکوب آنان به­کار مي­رفته که علي­رغم آن، شيعيان خطرات آن را متقبل شده و با هزاران تهديد و ترس به زيارت اماکن مقدسه­ي خود رهسپار مي­گشتند. درساليان پيش از جنگ­هاي داخلي، براي شيعيان افغانستان عازم شدن زائران به­سوي مراقد مقدس به­دليل وضعيت نامناسب اقتصادي و نيز عدم هم­کاري­هاي لازم و کافي دولت­هاي وقت، به­کندي صورت مي­گرفت. دراين سال­ها آن­چه شديداً وجود داشت، آرزوهاي سرکوب شده­ي رسيدن به مرقد يکي از پيشوايان مذهبي بود.
از سوي ديگر شرايط عراق در دوران حاکميت صدام حسين، به­ويژه در دوره­ي جنگ و پس از آن، زمينه­ي مساعدي براي سفر شيعيان جهان و به­خصوص شيعيان افغانستان به اين کشور نبود. اين بود که اشتياق براي رسيدن و زيارت نمودن عتبات مقدسه­ي عراق که شامل مرقد 5 امام و جايگاه امامي که غايب بوده و هنوز زنده است با ده­ها امام زاده و ياران امام مي­باشد، روز به روز افزايش يافته تا اين که پس از سقوط رژيم صدام، اين زمينه کاملاً مساعد گشت. با سقوط حکومت تحت سلطه­ي حزب بعث در عراق و حاکميت جو ناامن و به اصطلاح بي­بازخواستي، ماهانه صدها هزار نفر از سراسر جهان به­سوي عراق براي زيارت عتبات مقدسه سرازير گشتند. در اين ميان کم نبودند تعداد شيعيان کشور ما که با غنيمت شمردن فرصت، دسته دسته يا از افغانستان به­سوي ايران و سپس عراق راهي گشتند و يا مهاجريني که در ايران ساکن بودند، تماماً توسط صدها شرکت زيارتي ايراني و بعضاً وطني، خود را به زيارت مرقد مقتداهاي مذهبي­شان رساندند.
مدتي اين روند جريان داشت تا اين­که اوضاع امنيتي عراق روز به روز رو به وخامت گذاشت و به­دنبال آن، مسئولين عراقي به سخت­گيري و کنترل بيشتر مرزها پرداختند. به­ويژه زماني که اسناد و مدارکي دررابطه با دخالت­هاي ايران در بحران عراق افشا گرديد، توجه مقامات عراقي و حاميان آمريکايي­شان به سوي مرزهاي شرقي اين کشور جلب گرديد که طي آن بارها کاروان­هاي زايرين عتبات مقدسه قرباني درگيري­هايي شدند که در اطراف مرزهاي شرقي عراق رخ مي­داد.
با به­دست آمدن مدارک کافي در رابطه با پشتيباني مستقيم و همه­جانبه­ي ايراني­ها از شورشيان داخلي عراق و به­ويژه قرار دادن مقادير زيادي سلاح و مهمات و پول در اختيار گروه­هايي مانند سپاه مهدي وابسته به مقتدي صدر، مجلس اعلا و حتا گروه کرد زير رهبري جلال طالباني موسوم به اتحاديه­ي ميهني کردستان عراق، فشار بر شيعيان افزايش يافت و طي آن اکثر شيعيان به­مثابه­ي مضنونان وابسته به گروه­هاي خراب­کار شيعه قلمداد گرديدند. حال اين که آيا همه­ي شيعيان طرفدار همکاري ايران و دخالت اين کشور در امور داخلي کشورشان که جز مرگ و تباهي و خرابي را به­بار نياورده است، هستند و يا خير؟ به­هرحال در شرايطي که با دخالت ايرانيان در عراق ايجاد شده است، شايد ضربه خوردن شيعيان بيش از ديگران باشد.
يکي از نمونه­هاي آشکار اين دست­اندازي­ها، دستگيري ده­ها هم­وطن ماست که به قصد زيارت عتبات مقدسه، توسط شرکت­هاي زيارتي از ايران به آن کشور رفته بودند، مي­باشد. اين زائران صاف نيتي که جز براي ارضاي علاقه­ي شديدي که به پيشوايان مذهبي داشته و همان­گونه که يادآوري گرديد، اين علاقه و تمايل ساليان درازي سرکوب شده بودند، فارغ از مسائل سياسي و تنها براي زيارت به عراق رفته­ و هيچ انگيزه­ي ديگري را نمي­توان براي آن پيدا نمود.
دستگيري اين زائران و به­سر بردن آنان در بازداشت امري کاملاً غيرمنصفانه بوده و زدن اتهامات سياسي به آنان نيز نمي­تواند از دليل و منطقي برخوردار باشد. بعصي از اين افراد حتا مدت 3 سال را در بازداشت گاه­ و يا زندان "بدره"ي عراق و با شرايط بسيار ناگوار به­سر برده­اند که تاکنون منجر به مرگ 3 نفر گرديده است. اطلاعات به­دست آمده از طريق نامه­هايي که تاکنون توسط زائران دربند به بيرون فرستاده شده­اند، حاکي از آن است که هم­اکنون 66 نفر زائر افغاني (شامل 61 مرد،4 زن و يک کودک) به اتهام نداشتن پاسپورت و ويزاي کشور عراق در زندان به­سر مي­برند. مشکل بزرگي ديگري که بر سر راه آزادي اين زائرين قرار دارد، نبود نمايندگي سياسي و قونسولي کشور ما در عراق است.
بر اساس همين اطلاعات، طي دادگاهي که برگزار گرديده است، قاضي اعلام نموده که آنان هيچ جرمي نداشته و ورود بدون مجوز به اين کشور طي ساليان گذشته امري عادي بوده اما اين­که تاکنون بدون سرنوشت مانده­ايد، يکي آنست که کسي از مقامات کشور شما با ما تماس نگرفته تا راه­حلي براي آن بيابيم. علت ديگري که باعث بي­سرنوشتي آنان گشته، عدم تحويل گيري آنان توسط مسئولين مرزي ايران است. کاري که نه مسئوليتي را براي ايرانيان به­دنبال داشته، نه مشکل سياسي ايجاد مي­نمود و نه هزينه­اي را بر دوش آنان مي­گذاشت. کشوري که خود مروج چنين زيارت­هايي بوده و پس از سقوط صدام صدها شرکت را در ايران و چندتاي ديگر را در کشور ما به­وجود آورد، حتا امروزه حاضر نيست تا آنان را در مرز تسليم گرفته و با پول خودشان و به­طور ترانزيت به کشورمان انتقال دهد.
به­راستي اگر بخواهد کسي به آنان انگ سياسي بزند و يا آن­ها را متهم نمايد که براي کارهاي غيرقانوني وارد عراق شده­اند، نخست اين­که بايد موضع­گيري هزاره­ها را در کشور خودشان يعني افغانستان مورد بررسي قرار دهيم و ببينيم که آنان طي 6 سال گذشته چه ميزان در خرابي امنيت کشور سهيم بوده­اند؟ آيا درطول اين مدت هزاره­ها بالاترين همکاري را با دولت مرکزي نداشته­اند؟ آيا امن­ترين نقاط کشور از زمان سقوط طالبان تا کنون سرزمين هزارجات نيست که حتا يک فير هوايي هم صورت نگرفته است؟ پس چنين دلايلي بسيار ضعيف و غرض­ورزانه مي­باشند.
مي­ماند مسئله­ي کشور خود ما و به­ويژه مسئولين وزارت خارجه که طي حساب­دهي و مصاحبه­ها هميشه دفاع از حقوق شهروندان کشور را سرلوحه­ي شعارهاي خود قرار مي­دهند. مگر کساني که اکنون در عراق به­شکل بازداشت و يا زنداني قرار دارند، شهروندان همين کشور نيستند؟ پس کجايند مسئولين وزارت خارجه تا پي­گير چنين پرونده­هايي گردند و شعارهاي خود را در عمل تبلور دهند. آيا تاکنون از اين وزارت کار مثبتي ديده شده است که اين­همه لاف مي­زنند و وزيرش هميشه اداي دموکراسي نموده و بارها از حقوق شهروندي سخن گفته و دفاع از آن­ها را وظيفه­ي وزراء خود دانسته است. لا اقل با کساني که مي­خواهند خودشان مسئله را پي­گيري نمايند، همکاري لازم را بنمايند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 كابل پايتخت يا چراگاه بزرگ ؟

í عبدالله هروي
در يكي از روز هاي هفته با تكسي از مبداء بطرف مركز شهر يعني پل باغ عمومي روان بودم . چهار راهي صدارت در مسير راهم قرار داشت . هنگامي كه نزديك چهار راهي صدارت شديم با ترافیک سنگینی مواجه گردیدیم . در ابتداء اين راه بندي یک امر معمولی بخاطر از دیاد موتر و تردد آن تصور گردید . اما ناگهان ديديم كه گله اي بزرگ از مواشي در حال عبور از عرض سرك مي باشند . تعجب نموديم كه در مركز پايتخت ، در چند قدمي صدارت مکانی که معاونان معزز رئیس جمهور در آن رحل اقامت گزيده اند ! و در يكي از مهم ترين و مرکزی ترین نقاط شهر كه در آنجا نه تنها ادارات دولتي بلكه سفارتخانه ها و مراكز بين المللي استقرار دارد ! گله بزرگ مواشي چه مي كند؟ 
مشابه اينگونه پديده را بار ها در نقاط دیگر شهر و در سرك هاي عمومي از جمله سرك دانشگاه از كوته سنگي تا دهمزنگ ، سرك دارالامان و شاه دو شمشيره مشاهده نمودم . حال در سرك ها و كوچه هاي فرعي كه جاي خود دارد . با ديدن چنين مناظري نامطلوب در سطح شهر آن هم شهري كه پايتخت ناميده مي شود و مركز كشور تلقي مي گردد مرا به فكر فرو برد و اين سوال را در ذهنم خلق نمود كه آيا كابل به راستي يك پايتخت است يا چراگاه بزرگ ! یا همانطور كه گفته اند كابل يك تشناب بسيار بزرگ است ؟ يا كابل را می توان كثافت داني بزرگ خواند ؟ بعضي كابل را از استاندارد ها و معيار هاي كه براي يك شهر و پايتخت در نظر گرفته اند , خارج مي دانند ؛ زیرا كابل هیچ شباهتی به شهر نداشته , بلکه تركيبي از قصبه ها و محل سکونت اقوام وتیره های گوناگون مي دانند ! نمي دانم كدام يك از اين القاب زيبنده اين به اصطلاح شهر زيبا و پايتخت گرامي مي باشد ؟ شايد كه واجد همه صفات ياد شده باشد . چنانچه واقعيت هاي مشهود در سطح شهر كابل ( مجبور اين غلط رايج را بخاطر قرابت ذهني در مورد كابل بكاربرد ) انتساب اين صفات را تاييد مي نمايد .
اينك باید پرسید چرا اينگونه است ؟ چرا وضعيت كابل به اين حد افتضاح و رسوا باشد ؟ چرا در جهان بد نام ترين پايتخت كابل دانسته مي شود ؟ چرا كابل را مظهر كثافت و بي نظمي مي خوانند ؟ چرا مسئولين مستقر در كابل را مثالی برای  بي كفايتي و عدم احساس مسئوليت یاد می کنند ؟ چرا ساكنان كابل نسبت به وضعيت محيط زيست خويش اينگونه بي تفاوت و بي احساس اند ؟ چرا چنين است ؟ آيا علت اين وضعيت نامطلوب را هم بايد به سالهاي جنگ و بحران معطوف ساخت ؟ شيوه اي كه معمولا مسئولان مملكت براي گريز از پاسخ دهي به مردم بدان متوسل مي شوند ؟ آيا مشكل موجود كابل فقط مشكل مديريتي است ؟ آيا فاکت های سياسي و اقتصادي نمی توانند در آن دخيل باشند ؟ يا فاكت هاي اجتماعي و فرهنگي هم در نابساماني كابل موثرمي باشند ؟
حقيقت اينست كه اكنون با گذشت شش سال ديگر نمي توان بي كفايتي و ضعف هاي موجود را به سالهاي جنگ و بحران معطوف ساخت و عامل آن را وضع گذشته دانست . هر چند نمی توان برخی میراث های شوم بجای مانده از گذشته را نادیده انگاشت . اما نمی توان درباره آن اغراق کرد . در باب ريشه اين وضعيت نابسامان و تاثر آور بر عامل واحد نمی توان اشاره داشت و یا انگشت نهاد . بلكه تركيبي از عوامل متعدد در بوجود آمدن اين وضعيت ناهنجار و دور از شأن زيست انساني دخیل می باشند . زيرا كه در زيست جمعي انسانها عوامل متعددی نقش دارند . بنا براين وضعيت تاسف آوري كه امروز در كابل مشاهده مي شود ناشي از مجموع عوامل درهم تنیده سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي ، اقتصادي و مديريتي است . اينك به اختصار عوامل یاد شده را بازگو مي نمايم :
عامل سياسي : از آنجايي كه اساس و بنياد كشور بر رقابت هاي قبيله اي شكل گرفته و موضوع سياست و حکومت داری به مفهوم درست آن نقش جدي نداشته است ، درادامه حاكميت های قبيله اي بر شكل گيري و بوجود آمدن نظام سیاسی و از جمله شکل گیری پايتخت نيز اثر مستقیم خود را بجاي نهاده است . در این باره می توان به نمونه عینی آن دقت نمود . اگر بصورت دقيق به ساختار و شكل مکانی كه بنام " قصر رياست جمهوري" (نماد سياست و اقتدار كشور) ياد مي گردد نگريسته شود، اين مكان بيشتر به يك قلعه و دژ قديمي كه مركز و محل سكونت خوانين و روساي قبايل بوده است , شبيه مي باشد تا يك مكاني كه براي اداره و حاكميت سياسي و ملي باشد . در طول حاكميت هاي سياسي و رژيم هاي گوناگون از آنجايي كه تفكر حاكم و محوريت سياست در افغانستان قبيله بوده است ، هيچ تدبيري و انکشافی نسبت به مركزيت صورت نگرفته و همان بافت نخستین آن حفظ شده است. بنا براين وقتي كه مركز سياست و حكومت (كه با تسامح مي توان قصر رياست جمهوري خواند) چنین وضعیتی داشته باشد و عزم و اراده ای معطوف به چنان فضاي بسته و عقب مانده از آنجا صادر شود چگونه مي توان انتظار داشت كه براي توسعه شهر كابل بر اساس معیار های روز در نظر گرفته شود. سیاست قبیله ای حاکم هماره کوشیده است كه منویات و ذهنیت خود را براي ساكنان كابل بصورت متواتر از طرق مختلف تلقين نماید.
عامل اجتماعي و اقتصادي: از آنجايي كه پاشنه آشیل این کشور بر محوريت انحصار قدرت و زعامت قبیله ای چرخيده است، یکی ازمهم ترین عوامل عقب ماندگی کشو، طبعا ديگر زواياي جامعه خصوصا اقتصاد و اجتماع نيز از تاثیر شعاع آن مصئون نمانده و رشد لازم را ننموده است. تفكر و زندگي قبيله اي در ذات خود فاقد استعداد رشد بوده و با هر نوع نو آوري و پديده هاي تازه مخالف بوده و سر عناد دارد. آنچه براي پندار قبيله اي اصالت دارد سنت ها و عنعنات است. در چنان فضايي هر پديده تازه هر چند كه مفيد و سازنده باشد بعنوان يك دشمن و خصم آشتي ناپذير تلقي مي گردد. چنانچه با توسل با همين روحيه هميشه با اصلاحات در كشور مقابله صورت گرفته و از شكل گيري " ملت " جلوگيري بعمل آمده است . اقتصاد زندگي قبيله نیز بر محوريت مواشي و چراگاه است. صنعت و آفرينندگي در آن امري ناشناخته و نامانوس تلقي مي گردد. براي تفكر قبيله اي و زندگي قبيله اي همين كه بز و گوسفند چاق و پروار باشند و صبح به صبح شير بدهد نهايت رضايت و قناعت حاصل بدست می آید.
ساختار قبیله ای آن چنان در اين سرزمین رسوب یافته است که تمدن بزرگ امروزی قادرنگردیده است که ذهنیت قبیله ای آن کسانی را که در جهان متمدن زيست و تحصیل نموده اند تغيير دهد. از لحاظ اجتماعي در زندگي قبيله اي خون و نژاد اصالت دارد. دوستي و دشمني بر محور منافع قبيله تشخيص داده مي شود. تفاهم و هم زيستي تا زماني قابل قبول بوده و در برابر آن انعطاف نشان داده مي شود كه موجب اختلاط خون و نژاد نگردد و اصالت قوميت و قبيله زير سوال نرود. اينگونه است كه افغانستان با گذر بيش از صد سال هنوز با الفباي وحدت ملي و فرهنگ ملت شدن بيگانه بوده و معيار هاي آن غير قابل تحمل مي باشد.
عامل فرهنگي و مديريتي: با در نظر داشت دو عامل ياد شده، تكليف فرهنگ و مديريت كشور نیز معلوم بوده و فارغ از تشريح مي باشد. وقتي كه زمام سياست و محور اقتصاد و مبناي زندگي جمعي بر پندار هاي قبيله اي و زندگي بدوي استوار باشد هيچ زمينه و مجالي براي رشد فرهنگ رشد یافته و غیر قبیله ای و ايجاد مديريت جديد وجود ندارد. اساسا فرهنگ و مديريت در چنين بستر و جغرافيايي، زمينه و متني غيرقابل تعريف و كاملا نامتجانس مي باشد. در چنين دايره اي ديگر تشخيص اين وجود ندارد كه شهر زندگي مدرن بوده و در زندگي شهري شهروندي اصالت دارد نه نژاد و خون، اداره زندگي شهري مديريت متناسب به خود را مي طلبد نه موجوديت خان و ارباب و قريه دار را. آنچه مناسبات زندگي شهري را شفاف و مستحكم مي سازد قانون و تخصص است نه مناسبات قومي و خوني و مرز هاي قبيله اي.
آنچه بعنوان ويژگي هاي زندگي شهري ياد شد به دلیل غلبه خصلت قبیله سالاری بر ساختار و نظام سیاسی و اجتماعی كاملا در فرهنگ، مديريت، اقتصاد و سياست كشور غايب می باشد. بنا بر این طبیعی خواهد بود که فرهنگ عمومی جامعه نیز توسعه نیافته ، منحط و منجمد باقی بماند . گزینه مشارکت عمومی در حفظ وسلامتی محیط زیست و اداره و نوسازی شهر یا کاملا منتفی باشد و یا اینکه بی نهایت ضعیف باشد . تا زماني كه فاكتور ها يا عوامل ياد شده پايدار و فعال باشند كابل به همه آن صفات ياد شده باقي خواهد ماند و از پايتخت بودن و شهر بودن او بايست خاطر خود را آسوده نمود.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 چرا اوباما حمایت جهانی را از آن خود کرده است

همانطوریکه فرانسویها علاقه منداند بگویند، هر چه قدر چیزهای زیادی تغییر کند، همانقدر به سان قبل باقی می مانند. یکی از بامزه ترین گفته های فرانسویها این است: هیچ چیزی پایدار نیست مگر امور موقت و زودگذر.
اما فرانسه 1950 و 1960 من، مدتها است که رخت بربسته است. فرانسه همانی نیست که قبلا بوده است. در آن روزهای دور فرانسه به خودش خیلی نزدیک بود و هنوز در شوک جنگ قرار دارد. تعداد زیادی از فرانسویها نمی خواهند که انگلیسی صحبت کنند. پروسه ای که آنها آن را درد آور و بی ارزش قلمداد می کنند. امروزه، نسل جهانی شده به انگلیسی عشق می ورزند. فرانسه یک کشور دو زبانی می شود. حتی ورود فرانسه به رقابت آوازخوانی اروپا، درانگلیسی است. به صورت فزاینده ای تقریبا مشکل می شود که در اینجا به زبان فرانسه صحبت نمود.
رانندگان تاکسی بی باک پاریس که زمانی در صدد بودند تا در صندلیهای شان، نمرپلیتها را قرار دهند، به طور قابل ملاحظه ای مودب شده اند. فروشندگان و خدمه ها به نظر می رسند که از دیدن شما خوشحال هستند. یک مرد جوانی صندلی اش را در مترو به من داد. فرانسویها یک طلسم خوشحالی جدیدی را کشف کرده اند.
مصرف مواد الکولی که زمانی جزئی از زندگی فرانسویها بود، اکنون به شدت کاهش یافته است فرانسویهای مظلوم معتاد به سیگار از کافی ها به خیابانهای ظالم رانده شده اند. غذای ته مانده هر جا دیده می شود. سیگار کش پیر و جالب، فرانسویهای سیاه و سفید هم سن و سال من، با ریوها، ماشینهای پیاف، متنامذ، پلانهای ارتش روشنفکران احمق و ماشینهیا کوچک خسته مانند پنهارد و سیمکا، دیده نمی شوند.
درست همین اکنون، اروپاییها کاملا به مبارزه ریاست جمهوری امریکا مجذوب شده اند. در مدت دو هفته انتشار اخبار و گزارش از طریق رادیو و تلویزیون در پاریس، سوال سختی که من در این مدت با آن واجه شدم این بود که چه کسی انتخابات دور اول و رای گیری ماه نوامبر را خواهد برد؟ اگر همه آنهاییکه آمریکایی نیستند حق رای داشتند. که من همواره طرفدار یک دهم آرا، برای غیر آمریکاییها بوده ام، آنگاه باراک اوباما ممکن بود که برنده شود. مانند آمریکای شمالی، بیشتر اروپاییها درباره تجربه سناتور سفید پوست نمی دانند اما آنچه که آنها بر زبان می آورند این است که آنها اوباما را دوست دارند. شما در اینجا می توانید هم دلی را برای اوباما احساس کنید و این احساس کاملا قابل ملاحظه است.
البته او غیر از بوش است. اما هیلاری کلینتون نیز چنین است. اما با وجود این وی از حمایت بسیار اندکی برخوردار است. هرچند که بیل همسر او بنا به دلایلی که من به آنها نمی پردازم، در خارج به طور گسترده ای مورد تمجید قرار گرفت. هیلاری تنها و صرفا به عنوان دنبال کننده ماشین سیاسی کلینتون تلقی می شود. که در هر صورت فاقد ماهیت است و صرفا متعهد و سرسپرده پول و قدرت است. سه آمریکایی که از نظر جهانی به شدت مورد احترام هستند عبارت اند از باراک اوباما، جیمی کارتر و الگور. آنها به عنوان افرادی که برخی از مهمترین ویژگیهای آمریکا را نمایندگی می کنند تلقی می شود. آنها هم چنین به عنوان پادزهر قوی برای حاکمان جنوبی هستند. یعنی بنیاد گرایان مذهبی و تروریستان و ایدئولوژیهای اقتدارگرای نیومحافظ که حزب جمهوریخواه را ربوده اند، و نام آمریکا را در سراسر دنیا سیاه کرده اند. اوباما به طور گسترده ای به نوان نامزدی در خارج از کشور تلقی می شود که می تواند به دوره شرم آور بوش پایان دهد و آمریکا را به سوی یک نقش میانه روانه و موثر در مسایل و امور جهانی، سوق هدد. انتظار می رود که او به جنگ عراق پایان دهد و پایان سیاست نظامی شده بوش را اعلام کند و دوباره ایالات متحده را به یک کشور احترام گذار به قانون، ملت هایی که به لحاظ محیطی آگاه هستند که رهبریت آن اکنون به عهده اتحادیه اروپا است، پیوند دهد.
اوباما در سراسر اروپا به عنوان نمادی از ویژگیهای با ارزش، محترم، سخنور و صادق که به طور قابل ملاحظه ای این ویژگیها در بوش و دیک چنی که برخی از طبیعت نپخته و میهن پرستی ساده لوحانه آمریکا را نمایندگی می کند، غایب است. بیشتر جهان آمریکا را برای مردی رنگین پوست اما حتی بیشتر از آن کسی را که به نظر می رسد بیشتر از آنچه که درباره آمریکا جالب و قابل ستایش است را به دست می آورد، تمجید خواهند نمود.
این ترس وجود دارد که مبارزه و رقابت تلخ اوباما - هیلاری ممکن است هر دو نامزد را تخریب کند و منجر به چهارسال دیگر رهبری بوش تحت مک کین شود. اما این رقابت به نفع اوباما نیز خواهد بود. او نیاز دارد که خود را قبل از رویارویی با ماشین سهمگین جمهوریخواه که کشتی مبارزه جان گیری سرباز را به علت دروغهای شاخدار در مورد خدمت سربازی او در جنگ ویتنام غرق نمود، آبدیده شود و خود را بیازماید. مک کین یک آقا است اما آن چنان که استراتژیست جمهورخواه به نام کارل روآن را نشان می دهد.
اوباما می تواند به سرعت تصویر به شدت سوء و منفی آمریکا را به عنوان یک دشمن سرسخت دنیای اسلام بهبود بخشد. نه به علت اینکه پدرش مسلمان بوده است بلکه به علت اینکه تصویر او از انصاف و پیشنهادات قابل لمس سیاست خارجی او برای دعوت به گفتگوی بازبجای رویارویی. اگر آمریکا می خواهد که روابطش را با دنیای اسلام بهبود بخشد، انتخاب کردن اوباما بهترین روش و طریق برای آغاز این روابط است. ناراحت کننده است که انسان به مک کین سرمایه دار و کلنتون گوش می دهد که اوباما یک نخبه گرا می داند. به علت اینکه او با هوش، سخنور و پرهیزگار است ممکن است که مک کین و هیلاری در قدم بعدی وی را یک فرانسوی بدانند.
آنچه که روشن است این است که تصویر بسیار زشتی از آمریکا در جهان ارایه شده است. تصویری از یک کشور جنگجو و مداخله گر. کشوری که سردمداران آن به چیزی به جز جنگ هیچ راه حلی دیگری را نمی شناسند. رویارویی با جهان اسلام بدترین حادثه ای است که برای آمریکا به ارمغان داده شده است. در هیچ کشور اسلامی آمریکا چنین تصویری بد نداشته است. آمریکا ارزشهای زیادی دارد که می تواند برای دنیا ارایه دهد. اما این ارزشها تحت الشعاع سیاست جنگی آمریکا و اداره بوش قرار گرفته است. شاید در کوتاه مدت آمریکا نتواند تصویر مثبتی از خود متمایز از آنچه که اداره بوش تبارز داده است، برای دنیا و به خصوص جهان اسلام، ارایه دهد، اما حداقل می توان به آغاز خوشی در سیاست آمریکا چشم دوسخت و منتظر سنت شکنی و معجزه اوباما ماند و دنیای عاری از جنگ و مداخله را آرزو نمود.

 

©2007 - www.dailyafghanistan.com All rights reserved