مهاجرين افغاني، استرس هاي بازگشت و وعده هاي سرخرمن
محمد امين ميرزاد Mif_1967@yahoo.com¨
مسئله آوارگان افغاني يكي از بزرگترين معضلات دولت افغانستان به شمار مي رود، هرسال شوك هاي متعددي براي مهاجران افغاني وارد مي گردد. هرچند بيشترين تنش ها و مشكلات درباره مهاجرين افغاني در ايران وجود دارد، اما پاكستان نيز پس از گذشت سالها چند سال مي شود كه هر روز شرايط سخت تر و دشوار تري را بر مهاجرين افغاني در اين كشور تحميل مي كنند. دركنار اين مشكل نفوذ طالبان و گروه القاعده دركمپ هاي مهاجرين افغاني در دو ايالت سرحد و بلوچستان، اين مشكل را دوچندان كرده است.
قرار توافق دولت پاكستان، افغانستان و كميسارياي سازمان ملل متحد، مهاجرين افغاني بايد تا سال 2009 از پاكستان به افغانستان باز مي گشتند، اما گسترش جنگ و ناامني، سبب گرديده است كه اكثريت مطلق اين مهاجران چندان تمايلي به باز گشت نداشته باشند، چنانچه كه گزارشگر شبكه تلويزيوني الجزيره نيز اين حقيقت را از پاكستان گزارش كرده است. کمال حیدرگزارش گر اين تلويزيون مي گويد: افرادی که در اردوگاه جلوزي زندگی کرده اند خاطرات زیادی درآن دارند و حتی مجبور شدند بستگان متوفی خود را در محوطه اردوگاه دفن کنند و اکنون باید بدون آنها به کشورشان بازگردند. اما همه افغانهاي اين اردوگاه هيچ تمايلي به بازگشت به افغانستان ندارند. او درگزارش خود مي گويد: هم اکنون حدود دو میلیون آواره ثبت نام شده افغانی در پاکستان زندگی می کنند اما اکنون براساس طرح بازگرداندن اوارگان افغانی از پاکستان به افغانستان این اوارگان بايد به کشورشان باز گردند. مقامات اسلام آباد مدعی هستند که اوارگان افغانی باری سنگین روی دوش اقتصاد، محیط زیست و زیرساختهای پاکستان هستند.سال گذشته نیز دولتهای پاکستان و افغانستان توافقنامه ای را برای بازگرداندن اوارگان افغانی به کشورشان تا پایان سال 2009 تمدیدکردند. از این رو سه اردوگاه اوارگان افغانی در ماههای اینده بسته خواهند شد.
اما كميسارياي عالي سازمان ملل با توجه به ادامه جنگ و خشونت ها درافغانستان از پاکستان خواست در طرحش برای بازگرداندن دو میلیون و چهارصد هزار آواره افغان تا سال 2009تجدید نظر کند و گفت، این راهبرد غیرعملی است و می تواند ستیزه جویی را افزایش دهد. براساس گزارش آسوشیتدپرس ، پاکستان در پاسخ به انتقادهای بین المللی درباره حملات فرا مرزی شبه نظاميان طالبان، این جدول زمانی را برای بازگرداندن آواره های افغان اعلام کرده است.
به هرحال رشد فزاينده تروريسم درافغانستان و پاكستان يكي از معضلات بزرگي است كه دركنار ناامني ها آسايش و آرامش را از مهاجرين افغاني درپاكستان نيز گرفته است و از سوي ديگر وسيله گرديده براي فشار بردولت افغانستان در رقابت هاي پنهان سياسي ميان كابل و اسلام آباد. درحالي كه افغانستان وزارتي به نام عودت مهاجرين دارد درچنين شرايطي طي گزارشي از كارکرد هاي خود گفته است، وزارت امور مهاجرین وعودت کنندگان تا 5 سال دیگر نزدیک به نیم میلیون خانواده برگشت کننده به کشور و بی جاشدگان داخلی به سرپناه دسترسی پیدا می کنند. اين وعده سرخرمن بزرگترين دستآورد اين وزارت خانه در سال جديد مي باشد. اما بر اساس آمار ارائه شده از سوی خود این وزارت، هم اکنون نزدیک به 4.5 میلیون مهاجرین افغان در کشور همسایه ایران و پاکستان به سر می برند. روند اخراج مهاجرین بدون مدرک از ایران که تعداد آنان به 1.5 میلیون تن می رسد ادامه دارد. پس از شکست گروه طالبان بیش از 5 میلیون افغان از خارج کشور به کشور بر گشته اند. در كنار اين مشكل براساسي گزارش خود اين وزارت خانه، نزدیک به 130 هزار تن بر اثر جنگ های داخلی از مناطق شان بیجا گردیده اند که بیشترآنان در ولایات هلمند، قندهار و هرات به سر می برند.
با آن كه كميسارياي عالي و دولت افغانستان قول داده بود كه براي مهاجرين بازگشته از كشورهاي خارجي خانه و سرپناه وكار و اشتغال فراهم مي كنند، اما از5 ميليون مهاجر بازگشته به وطن براساس گزارش اين وزارت درطول شش سال فقط به بيست درصد از مهاجران عودت كرده خانه داده اند، اين آمار هر چند كه قابل باور نيست ولي با آنهم 80 در صد از مهاجران هنوز زميني براي مسكن به آنان تعلق نگرفته است و در زمينه كار و اشتغال براي آنان تاكنون هيچ كاري صورت نگرفته است. اختلافات و تنگ نظري هاي قومي و منطقه اي يكي ديگر از مشكلاتي است كه براي مهاجرين برخي از ولايت ها اصلا زميني تعلق نگرفته است. مثلا ولايت ميدان و وردك يكي از ولايت هايی است كه شايد بيشترين مهاجر را در ايران و پاكستان در زمان جهاد داشت و صدها هزار نفراز مهاجران اين ولايت پس ازسقوط رژيم طالبان به وطن باز گشتند، اما تاكنون براي اين مهاجران زميني داده نشده است. قراربود چند شهرك در ميدان شهر براي آنان درست شود، تا اين مهاجران درآنجا ساكن گردند، اما تنگ نظري ها و تعصبات قومي مانع از اين كار گرديد و اكنون دهها هزار خانواده باز گشته به افغانستان درحالي كه برگه هاي عودت شان در اين وزارت ثبت و راجستر گرديده اما شش سال است كه از دادن زمين در ولايت ميدان خبري نيست. قرار برخي گزارش ها زمين هايي كه قرار بود به مهاجرين داده شود، اين زمين ها و شهرك ها به كوچي ها تعلق گرفته است و خانواده هاي كوچي اين زمين ها را تصاحب كرده اند، اما كوچي ها درعين حالي كه در ولايت ميدان صاحب زمين گرديده اند، همچنان به كوچي گري شان ادامه مي دهند وبراي خود در زمين هاي داده شده خانه نمي سازند.
اگر وعده سرخرمن وزارت امور مهاجرين درنظر گرفته شود فقط براي همه پنج ميليون مهاجري كه تاكنون به وطن بازگشته اند تا پنجاه سال ديگر به آنان زمين تعلق خواهد گرفت و قطعا تا آن زمان بسياري از خانواده هاي مهاجر ديگر زنده نيستند، در چنين وضعيتي وزارت مهاجرين بهتر است يك قبرستان درهر ولايت درنظر بگيرند تا اين عودت شدگان لااقل براي يافتن قبر و داشتن گورستان مشكل نداشته باشند.
بزرگترين چالش فرا روي مردم و توده هاي فقير درافغانستان بي كاري و تورم است، براساس گزارش هاي كه از سوي سازمان ملل منتشر گرديده درسال جديد درافغانستان 65 درصد از زنان و چهل درصد از مردان بي كار هستند، درچنين وضعيت وحشت ناكي چه انتظار داشت كه مشكلات مهاجرين نيز برطرف گردد و وزارت مهاجرين چاره اي ندارد جز اين كه به مهاجرين وعده سرخرمن بدهد و يا بگويد:" بزك بزك نمير که بهار مي آيد!" و تا 5 سال ديگر نيم ميليون از شما صاحب تكه زميني براي ساختن خانه مي گرديد.
به هرحال درچنين شرايطي بزرگ ترين وظيفه دولت افغانستان و بويژه وزارت مهاجرين و كميسارياي عالي درامور پناهندگان اين است كه به هرترتيبي كه شده دولت هاي پاكستان و ايران را راضي نمايند تا چند سال ديگر بازگشت مهاجرين به افغانستان را متوقف نمايند، شايد درطول اين سالها فرجي حاصل شود و تحولي مثبت دراين كشور رونما گردد.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دگرگونی در وضعیت شهر
و روستا
قاسم قاموس qasem_qamoos@yahoo.com
در آمد حاصله از صنعت توريسم، براي توسعه اين صنعت و توسعه اقتصادي، همزمان بايد مورد استفاده قرار بگيرد. در جوامع پيشرفته و حتا در حال توسعه، استفاده درستي از ارز حاصله از صنعت توريسم شده و برنامههاي توسعه شهري براي پذيرايي از گردشگران داخلي و خارجي، با ساختن هوتلها و ديگر جاذبههاي گردشگري صورت گرفته است كشورهاي رو به توسعه با استفاده از صنعت توريسم، ضمن توسعه اين صنعت، به توسعه اقتصادي نيز با استفاده از اين ابزار اقتصادي، سرعت خواهند بخشيد، اين مهم در صورتي اتفاق خواهد افتاد كه چنين طرحي عملي گردد.
از ويژگي صنعت توريسم، رشد همزمان شهر و روستا است. وقتي جاذبههاي گردشگري در روستاها نيز مانند شهرها وجود داشته باشد، اين فرايند درتوسعه روستاها نيز در بخشهاي مختلف نقش خواهد داشت.
در يك كشور، هر گاه جامعه مدني شكل بگيرد و همزمان، روستاها نيز در اثر توسعه همه جانبه از خدمات رفاهي برخوردار گردد، تفاوت طبقاتي كمتر شده و با ازدياد نهادهاي مدني، روستاهانيز به سوي جامعه شهروندي و مدني نزديكتر ميشود.
در ميان شاخصهاي توسعه، زراعت نيز از اهميتي زيادي برخوردار است.در مجله انکشاف شهر آمده است «توسعه سكتور زراعت در صورتيكه به يك مرحله پيشرفته يا تكاملي برسد، عبارت از رشد صنايع زراعتي است (از قبيل شكر، روغن، نساجي انواع شربتها، لبنيات و غيره) كه هر كدام اين بخشها نياز به توسعه شهرها دارند تا در پهلوي رشد صنايع، موازي توسعه نمايند..»
توسعه سكتور زراعت اگر با برنامه ريزي درست صورت بگيرد، به توسعه انساني در روستاها نيز خواهد انجاميد. زمانيكه محصولات زراعتي و باغها در روستاها بسته بندي شده و به جاي انتقال به شهرها در همان روستاها، صنعت بهره برداري از آن آورده شود، روستاها نيز در زمينه صنعت تقويت ميشود.
اگر اين اتفاق نيفتد، بدون شك مهاجرت جمعيت روستايي را به شهرها به همراه خواهد داشت. آنچه در جوامع پيشرفته سالها قبل اتفاق افتاده و در جوامع در حال توسعه، چنين اتفاقي در حال وقوع است، در آينده نزديك، در جوامع رو به توسعه رخ دادن چنين اتفاقي حتمي است. اتفاقي كه از همين حالا شاهد وقوع آن در بعضي از كشورهاي روبه توسعه هستيم. رو آوردن جمعيت روستايي به شهرها كه سر خورده از وضعيت بد روستاها بودهاند، يا اسكان در شهرها، اولين زندگي شهر نشيني را تجربه كرده و در توسعه شهرها نقش ايفا ميكنند. با نگاه خوش بينانه به مهاجرت روستاييان به شهرها، به شكل گيري جامعه شهروندي ميتوان اميدوار بود. در صورت چنين اتفاقي، جامعه شهروندي فرايند كوچك شدن روستا و بزرگ شدن شهر خواهد بود. البته باگسترش نهادهاي مدني در جامعه مدني كه قبلا بايد محقق شده باشد.
مهاجرت روستانشينان به شهر، اين جمعيت تازه وارد را به ناچار به سياست نيز درگير خواهد كرد. سياست، در واقع نبض تپنده شهرها ميباشد و بعدي از زندگي به شمار ميآيد. چيزي كه در روستاها وجود نداشته و يا كمتر مورد توجه قرار گرفته است.
سياست مانند ديگر شاخصهاي توسعه با متمركز شدن در شهرها فاصله با روستاها را بيشتر ميسازد. به گفته هانتینگتون «يكي از پيامدهاي سياسي تعيين كنندهي نو سازي، شكافي است كه ميان روستا و شهر پديد ميآيد. به راستي كه اين شكاف، ويژگي سياسي برجسته جوامع دستخوش دگرگوني اجتماعي و اقتصادي سريع به شمار ميآيد. اين همان سرچشمه عمدهاي نااستوار سياسي در يك چنين جوامع و يكي از باز دارندههاي اصلي يكپارچگي ملي است.
نو سازي، بيشتر با رشد شهر سنجيده ميشود. شهر به گونهي كانون فعاليتهاي نوين اقتصادي، طبقههاي اجتماعي جديد، فرهنگ و آموزش نوين درميآيد چندان كه با روستاي سنتي از بيخ وبن متفاوت ميگردد.»
اين تفاوت البته در صورتي به وجود ميآيد كه هيچ توجهي به روستاها صورت نگيرد . اگر اين وضعيت در صورت اتفاق ادامه يابد، مهاجرت بيشتر روستاييان را به شهرها به همراه داشته و در دراز مدت، اقتصاد كشورها از توليدات زراعتي و محصول باغها، متضرر ميشود.
در اتفاق چنين وضعيتي، تنها به نوسازي شهرها خواهيم رسيد كه نا رضايتي بيشتر روستانشينان را به همراه خواهد داشت. هانتینگتون گفته است «در ضمن، نوسازي ممكن است درخواستهاي تازهاي را براي روستانشينان مطرح سازد و دشمني آنها را نسبت به شهر نشينان دامن زند. با آن كه احساس برتري عقلي شهر نشينان از روستاييان واپس مانده و خوار داشتن روستا نشينان، با احساس برتري اخلاقي روستاييان از شهر نشينان جبران ميشود، اما با اين همه، روستايي همچنان نسبت به شهري نيرنگباز رشك ميروزد. از اين رهگذر، شهريان و روستاييان به دولت گوناگون با دوشيوه زندگي متفاوت، تبديل ميشوند.»
در جوامع روبه توسعه و حتا در حال توسعه، اين اختلاف طبقاتي، بيش از جوامع پيشرفته محسوس است. اختلاف طبقاتي كه ناشي از زندگي روستايي و شهري بوده، در عدم توسعه همه جانبه، بيش از همه مانع توسعهي انساني بوده است.
وقتي موضوع دو ملت در يك جامعه به ميان ميآيد، عين واقعيت است. گاه فراتر از اين، شاهد چند ملت در يك جامعه هستيم. رشد اقتصادي انسان شهري و ضعف اقتصادي انسان روستايي، سطح زندگي اين دو انسان را در يك جامعه به صورت ناهمگون درآورده و به برتري شهر در برابر روستا انجاميده است. هانتینگتون می افزاید «سطح زندگي در شهر، به صورت غالب چهار تا پنج برابر بالاتر از روستا است. بيشتر آنهاييكه در شهر اند، باسواداند و اكثر روستانشينان بيسواداند. فرهنگ شهر، باز، نوين و دنيوي است حال آن كه فرهنگ روستا، بسته، سنتي و مذهبي به جاي مانده است. تفاوت ميان شهر و روستا، در واقع تفاوت نوين ترين و سنتي ترين بخشهاي جامعه است. بنياديترين مسايل سياسي در يك جامعهاي، دستخوش نوسازي، فراهم آوردن وسايلي براي پر كردن اين شكاف و باز ايجاد وسايلي براي تامين آن وحدت اجتماعي است كه فراكرد نوسازي نابودش كرده است.» وقتي از جامعه شهروندي صحبت ميكنيم و فراتر از آن از جامعه مدني حرفي به ميان ميآوريم، بايد در گام نخست از اين مراحل گذشته باشيم. تفاوتهاي مانند سنت و تجدد، باز و بسته، كهنه ونو، مذهبي و غير مذهبي و بسياري از اين موارد كه شهر و روستا را از هم جدا ساخته، همه در شكل گيري جامعه مدني در يك جامعه به عنوان موانع عمل كرده است. جامعه شهروندي نيز با جامعه مدني رابطه مستقيم و تنگاتنگي دارد. در واقع، جامعه شهروند، روي ديگري از جامعه مدني است. اما اگر نو سازي در كل جامعه به صورت متوازن صورت بگيرد، تفاوت روستا با شهر كاهش يافته و تفاوت طبقاتي نيز به مرور زمان از ميان خواهد رفت.
هانتینگتون تاکید داشته است در صورتي كه چنين اتفاقي نيفتد «نوسازي (در گام نخست) سرشت شهر را دگرگون ميكند و تعادل ميان شهر و روستا را از بين ميبرد. فعاليتهاي اقتصادي در شهر چند برابر ميشوند و اين خود به پيدايش گروههاي اجتماعي تازه و نيز رشد يك آگاهي اجتماعي نوين در ميان گروههاي اجتماعي قديم ميانجامد.»
فرايند اين نوسازي در شهرها در صورت پيگيري، اولين دستاورد آن، توسعه انساني خواهد بود كه از ضروريات يك جامعه شهروندي ميباشد. وقتي تفاوت طبقاتي در جامعه كم شود، شهروندان در شهرها از نگاه اجتماعي به دستههاي جداگانه تبديل نشده و تمام امتيازهاي اجتماعي به يك قشر خاص داده نخواهد شد. اما چنين فرايندي اگر با نوسازي در شهرها به وجود نيايد، هميشه دسته بندي شهروندان را در يك شهر فراتر از آن در يك جامعه، با عناوين شهروندان درجه يك، درجه دو، درجه سه و حتا بيشتر از اينها خواهيم داشت.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
حفظ جان پولیس و سربازان
þ دوکتور م.(همدرد)
چارۀ اساسی حل مشکل ما در زمینۀ امنیت کشور و یک فضای آرام برای زندگی مردم ما , صرف توسط پولیس و اردوی ملی ممکن میباشد و جامعۀ جهانی نیز به این نکته تأ کید دارد و در هر جمع و نشستی می گویند که باید تعداد قوای امنیتی و سربازان اردوی ملی دراین کشور افزایش یابد و با حضور روز افزون شان در شهرها و قصبات جلو قتال طالبان گرفته شود. اما در سرویسهای خبری رسانه ها هر شب از تلف شدن یک تعداد آنها در کشور خصوصا ً ساحات داغ خبرمیدهند . افزایش در تعداد این نیروها امید بخش و اما تلف شدن چشمگیر آنان مایه نگرانی است.
کار جلب و جذب نیروی جوان کشور در صف اردو و پولیس یک امر خیلی ساده است. چون بیکاری زیاد و ناتوانی اقتصادی عام میباشدو در پهلوی آن نیروی جوان ما در محیط مهاجرت ساحه را بر خود تنگ مییابند, لذا با بازگشت به وطن خویش به رضا، خواهان پیوستن به این صف میشوندو معاش معینه را برای امرار حیات خویش غنیمت می شمارند. به صراحت باید گفت که ادای مکلفیت های ملی در زمینه به قدمهای بعدی مربوط می شود.ز یرا حضور روز افزون نیروهای ائتلاف در کشور وظایف آنان را در ردۀ دوم و سوم قرار میدهد. خانواده ها نیز از پیوستن جوانان شان دراین صف آنهم برای امرار حیات, احساس راحت نمی نمایند. خصوصا ً آن کتلۀ عظیمی که در نتیجۀ کنار زدن شان ازین صف زیر پروگرام (دی دی آر)آنهارا در جملۀ بیکاران کشور قرار داده است.
اما خواست ملت و خانواده ها از پیوستن جوانان شان به این صف دفع دشمن با قبول حد اقل صدمه و قربانی میباشد. آنها انتظار دارند جوانان شان با سرهای بلند حافظ امن و امان در کشور باشندو پس از ماموریت پیروزمندانه
سلامت به خانواده های شان برگردند.اگر برخوردهای روزمره در سراسر کشور در نظر گرفته شود , معلوم میگردد که ارقام مربوط به تلفات نیروهای امنیتی ما اندک نیست. میتوان توقع داشت که رقم تلفات و ضایعات رزمی ما روز تا روز کم و کمتر شود.و آشنایی آنها با ساحه و چگونگی ماموریت در محلات مختلف با استفاده از سلاح پیشرفته به خدمات رزمی آنان مؤثریت بیشتر دهد. منتها در شرایط خاص متأسفانه آنها زیاد آسیب پذیر اند . طور مثال در اثر حمله طالبان بر یک پوستۀ امنیتی در ساحۀ ارغنداب ولایت قندهار روز سه شنبۀ گذشته به تعداد یازده نفر از آنان تلف شده و سلاح و مهمات شان هم به یغما رفت و مرکز شان نیز آسیب دید.آنچه بیشتر در قبال این فاجعه مایۀ نگرانی مزید بود, اینکه گفته شد شاید طالبان دراین حمله از مواد کیمیاوی کار گرفته باشندکه تلفات و خسارات وارده زیاد و اثرات بازمانده در ساحه تشویش آور میباشد.
اگر حدس مقامات مسؤل و شاهدان صحنه قرین به حقیقت باشد , معلوم میشودکه گروه طالبان در تکتیک جنگی خود تغییر آورده اند مثلی که هر بار برای کنار ماندن از محو کامل روش خود را تغییر میدهند.باید گفت که این تغییر تکتیک شان تا حال در دو جانب خط دیورند دیده شده است.
آسیب پذیر بودن صفوف امنیتی ما وتکتیک های به کار گرفتۀ طالبان این ضرورت را در برابر مقامات مسؤل قرار میدهد که باید تدابیر عاجل دراین بخش گرفته شود , خصوصا ً که قوای ائتلاف شامل کشورهای عضو ناتو امکانات و وسایل پیشرفته در اختیار دارند و با استفاده ازین وسایل باید نه تنها گروه های خرابکار را به دقت پی گیری کنند , بلکه با پیش گرفتن تدابیر خاص امنیتی آسیب پدیری نیروهای امنیتی مارا به حد اقل برسانند.
اگر تدابیر باز دارنده و وسایل پیشرفته در زمینه به کار گرفته نشود,ترس آن است که رخنۀ طالب بر مورال صف امنیتی نو کار ما اثرات منفی خود را به جا گذارد و به این صورت اقدامات گستردۀ این جناح اثر مطلوب ندهد.
نکتۀ
دوم اینکه باید صفوف نیروهای امنیتی از رخنه و نفوذ دشمن در امان باشند,زیرا کوچکترین رخنه درین صف پاک زیان های جبران ناپذیر خواهد داشت. همچنان صفوف امنیتی ما باید حافط منافع مردم خود ما بوده و سپر بلای جوانب دیگر قرار نگیرندو سوق شان در جبهات روی مصالح ملی باشد تا در جلو و عقب نیروهای مجهز دوست, زیرا امکانات و آمادگیهای واحدهای دوست بیشتر است.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چرا به سرنوشت کوچیها نمی اندیشیم؟
í داکتر کاظم وحیدی
سالیان درازی است که برادران و خواهران کوچی ما کوهها و بیابانها را پیاده زیرپا میگذارند تا بهزعم خود لقمه نانی به کف آرند و از آن قوت لایموتی برای بقا تهیه نمایند.
این راه که مشقت آن بسا بیشتر از کارهای دیگری برای نان آوری است، همچنان پیموده میشود و پیامد خستگی آن برای همیشه برتن و روانشان میماند، چراکه هنوز آثار ستوه و غم راهپیمایی یک سال از وجودشان زدوده نشده که نیاز گام نهادن به همان راه دشوار و پرسنگلاخ و معبر احساس میگردد و باید رنجی نو را با پیمایشی دیگر بیاغازند. در این رهگذر تنها درد است که بر پاها و شانههای شان میماند و به فرسایش روزافزون تن و روانشان میپردازد.
زندگی او فرورفتن در مردابی را میماند که راه گریز بر او بسته شده و جز تقلایی برای ماندن و دست و پا زدن ناامیدانه بهر آنچه خود نمیداند، نمانده است. او از زندگی دیگران تنها نمایی درذهن دارد که از راه چشم به آن دست یافته و هرگز به فرصتی جهت آزمون آن دست نیازیده است. او نمیداند که شهر چیست، درجایی آرام خسبیدن و لباسنو پوشیدن و خوراکی متنوع خوردن چه لذتی دارد، گرچه گاهی اشتیاقش را در وجود خود و یا فرزندانش میبیند. درست است که او سرگردان کوه و دشت است و همیشه همراه و همدرد چند حیوان اهلیای که امید حیاتش را به آنها بسته و بیماری و مرگ آنها را، دردی ناگوار در وجود و وضعیت زندگی خود میپندارد. پس او که چنین به حیوانی مأنوس و دلبسته است، سرشار از عاطفه باید باشد که با اندک مهری، غمیار دیگری خواهد شد.
فرزندانشان وقتی چشم به کودکان همسالشان میاندازند که با پشتارهای به سوی مکتب میروند، گر ندانند که این راه چه سودی دارد، لیک میدانند که آنان چون خودشان میخکوب و مقید به سرنوشت چند بز و گوسفند و ملزم به همراهی آنان تا اقصی نقاط میهن و گذشت از هر دشت و دمن نیستند. دستکم میبینند که آنان شادند و لباسهای رنگارنگ پوشیدهاند و بره آهوهایی میمانند که با اشتیاق به هرسو میدوند و به سوی مکتب میروند. میدانم که محکومیت آنان به چنین سرنوشتی، درک و فهم ارتقا و کمال علمی را از آنان ربوده و صبوی اشتیاقشان به چنین وادی هایی، نسلها پیش درهم شکسته که شاید در اندرون خود، به رهپویان دانش و زندگی دیگر گونه، جانانه بخندند. شاید خود را بسی بهتر از دیگرانی بدانند که از سیر و گذر درطبیعت بازماندهاند و دل را به سراهایی بسته و محدود دادهاند که اینک اسیرش گشته و همه تلاششان مرمت و آذین آنست. و شاید بهما ریشخند میزنند که به خواندن دل خوش کردهاند و به گفتن اوهامی بهنام دانش که درواقع برای فخر فروشی است، عشق میورزند.
شایدهم در حسرت همهی آنها شب و روز را بهسر میبرند و هنگام ناخوشی و بیماری، یادی از درمانگاههایی میکنند که دسته دسته شهریان را به آنجا میکشاند تا دوای درد خویش بهدست آورند. بهتر آنست که بگوییم، از او و اشتیاق و کششهای درونش کم میدانیم، چراکه چون او نزیستهایم و همه ابزار رفاه را بهر خود خواستهایم و از او دریغ ورزیدهایم. شاید آنچه از درد و اشتیاق او میگوییم، برای او جز آشکار کردن بلاهتمان نباشد، و شاید گفتههایمان یکی از هزاران رنج او بهشمار آید. اگر چنین است که صدالبته بهسان یک انسان باید اوهم عشق و شوق آسایش داشته باشد. دراینجا این سوال پیش میآید که چرا و چگونه و چهکسانی به چنین سرنوشتی دچارشان نمودهاند؟ چرا او برادری در کنارم نباشد که راحت بزید و از دادههای سرشار خداوندی بیبهره گردد؟ چرا او باید مشکلآفرین زندگی و جان کسانی گردد که کمتر از او رنج نمیبرند و بیش از او میخکوب زمینی گشته که سخت نافرمانی مالکش میکند و از دادن بهره اجتناب میورزد؟ چرا باید در این رهگذر حتا جان دهد و یا از جان بستگان و یا رمهاش چشم بپوشد؟ مگر نمیشود بهگونهی دیگر زیست؟ اگرهم با این کار به تکهای زمین لجوج و بدکنشی که به آنهمه تلاش مالک کنونیاش، پاسخی گوارا نمیدهد تا از رنج وجودش بکاهد، دست یابد، بهراستی چه خواهد کرد؟
آیا کوچیای که اینک تقدیرش را نه پیمایش طبیعت، که عدهای سودجو و فتنهانگیز رقم میزنند، با گرفتن این زمینها با زور و یا تزویر و جعلسند، میتواند زمستان و حشتناک سرزمینهای بومیان را تحمل نماید و با آن شبانهروز و با شکم خالی به ستیز گذراند؟ اگر چنین است، پس چرا سرزمین خوب جنوب و شرق را تاکنون برای اسکانشان آماده نساختهاند که سخت مناسب حال و طبیعت اوست؟ اگر دیگرانی وادارشان میکنند که چنین بهجان همنوع و هموطن و همسرنوشتش بیفتند و یگانه سرچشمهی نانشان را بگیرند، چرا خود زمینهی زمینی دیگر را برایشان فراهم نمیسازند؟
این نجواها بارها زمزمه شدهاند و گاهی به سرودی دردآلود و گاهی سرشار از خشم بدل گشتهاند، اما نه گوش شنوایی است مجمع دولت را و نه همدردی ایست یاران را. این سرودهها تا سالیان دیگری بدینگونه خواهند ماند که بازهم خونها ریخته شوند و رنجها سر برکشند. اما آیا در این میان سودی است درد پیشگان کوچی را؟ درواقع این راه، کژراهه ایست که جز افزایش کینهها و ریزش بیشتر خونها از آن نخواهد تراوید.
برادر کوچیام اگر امروز نفهمد، پس از گذشت از رنجهای بیشتر و تحمل صعب و تعبهای بیشمار، روزی بهخود خواهد آمد که افسانههای بافتهی یارنمایان امروزیشان، جز به افزایش اندوختههای جیب و بانک آنان نمیانجامد و در این وادی کینه و رزم، او را سودی نخواهد بود. چراکه شما را برای افزودن زور و پول خود به چنین زندگیای گماشتهاند و با دادن رفاه و زندگی بهتر به شما، سوراخ روزیشان را هرگز نخواهد بست. بنابراین، باید شما همیشه اسیر سنگلاخ و تگابها باشید تا آنها به نوایی رسند.
مگر در قانون ما روشن نگشته که ساکنان دایمی و برخورداران از اموال غیرمنقول، و آنانی که بنا به شرایط جوی در سیر و حرکت نمیباشند، کوچی نیستند.1 و بازهم در گوشهی دیگری از همان قانون نگفته که ازدست دادهگان شرایط کوچی و کوچیگری، تابع احکام نفوس مسکون قرار میگیرند. 2
آیا تا کنون فکر کردهای که اگر آنان یارتو اند، چرا درمیان پجیروها و لگزیسها لمیدهاند تا راه کوتاه تا مأمن و راحتگاهشان را بپیمایند، اما تو همچنان آواره و سرگردان لقمهای نان درسرزمینهای پست و بلندی؟ چرا با آنهمه پول و داشتههای مادی به تو خانه نمیدهند و یا به ساختن فارمهای مالداری اقدام نمینمایند تا ترا بدانجا ببرند و سهمی بهر کارت دهند که به بخشی از آسایش مورد نیاز هر انسانی دست یابی؟ اوکه غم نان ندارد و عمری را در رفاه خارجه گذرانیده و امروز تجارتش بسی سودبخش است ، از کجا با دردت آشنا گشته که بهنمایندگی از تو سخن بگوید؟ بهراستی آنهمه سطوت و شرف را بهخاطرش نه مسافت راه مانع تلاشت گردیده و نه سختی سنگهای راه، پس چرا باید آنهمه را به ناچیزی باید فروخت؟ معاملهای که خودت در آن نقشی نداری و دیگران برای کسب مالی و یا رسیدن به جاهی (مقام) تمام مراحل آن را از تصمیم تا محاسبه و اجرا پیموده اند. بهراستی برادرم، اینک و با گواه گرفتن خداوند بهمن بگو، که آیا باگرفتن زمین من، خودت مالک آن خو.اهی شد؟ و آیا با ربودن لقمهی نانم، تاکنون آن را بهدهانت فرو بردهای؟ آیا اندیشیدهای که زمین و نان من کجا رفته است؟ مطمئنم که تو از آنها بهرهای نبردهای؟
برادر کوچیام، من سالیان درازی است که به تو اندیشیدهام و اینکه چگونه باید اندکی از رنجت بکاهم. در این راه بسی جنبیدم تا موضوع اسکان ترا در قانوناساسی بگنجانم و به همت دوستان و همیاری انسان دوستان فرهیخته، فرجام کار چنین شد و مادهی 14 قانوناساسی بر وفق مراد تو بهتصویب رسید. بازهم دو سال پیش، خانههایی که بهعنوان بازگشتکنندگان از سرزمین بیگانه مستحق آن بودم، همه را یکجا بهتو بخشیدم تا اگر دولتمان دلسوز نیست، ما میتوانیم غمیار هم باشیم و بهر زدودن رنج همدیگر، شریک و همکار گردیم. بهراستی چه کسی پرسید که حدود هزار نمره زمین توزیع شده در ولایت میدان وردک چه شد و چه کسی به آنها دست یافتند؟ آیا بازهم همو که مدعی نمایندگی ترا دارد، همه را بلعید تا به نوایی رسد؟
چراکه بازهمان کوچیای که اسکانش را برخودم اولویت بخشیدم تا آسوده گردد و راستکاری مرا بفهمد، با انبوهی سپاه برخانه و سرزمینم آمد و دسترنجم را برد و برادرانم را بس فجیعانه کشت و خواهرانم را زخمی و آواره نمود. هنوز بیباورم به اینکه کوچی رنج کشیده و تلاشگر نانی شرافتنمندانه، توبیخی را بر من ارزانی بدارد که ماهها پیش از آن، استحقاق زمینم را به او بخشیده بودم.
اینک من بر او بیمناکم که پیمودن راهی بهخواست دیگران که فرایند خون و خشم و خفت را بهبار میآورد، به کدام فرداها خواهد رسید. دیروز که نیاکانم را به مسلخی گسترده کشیدند و زمینهایمان را به نیاکانتان هدیه کردند، من باز و با کول کردن بارهای سنگین و ساختن راههای سخت، تکهای دیگر خریدم تا از آن نانی به کف آرم و یا در آن، خستگی را از وجود و روحم بزدایم. من امروز در تکاپوی آنم که دردهای مزمن و فراق و مرگ پدرانم را کرخت نمایم، گرچه نمیشود فراموششان کنم. آن روزها گذشتند و همه بدبختیها درچشمانم اندکی کمرنگ مینمایند، اما من ماندم چون اراده نمودهام که بمانم و بزیم. و چنانکه گفتم، بیمناک توام که دستیار او که همیشه قصد بیرون انداختنم را درسر میپروراند، نگردی و یا نمانی. چراکه با تمام درد و خون و غصب، من فردا باز خواهم ماند، اما نه تو خواهی توانست که سرشرافت بلند نمایی و نه آنانیکه به این راه تشویقت میکند، جرأت پشتیبانی از کارهایت نماید. مسلم است که آن روز، یارنمایان امروزیات، برای مشروعیتشان، از تو برائت خواهند جست.
پانبشتهها
- مادهی دوم قانون ثبت احوال کشور
- مادهی 29 ثبت احوال کشور
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قانونگرایی، قوم گرایی نمی باشد
à علی جان زاهدی
مدت بیش از ده روز است که در رسانه های جمعی دو صدا بلند است:
- امتیاز دهی را قبول نداریم.1
- در اختلافات قومی خارجیها دخیل اند.2
لازم است این دو آواز به بررسی گرفته شده به واقعیت دست یابیم. به این خاطر، مطلب را با طرح سوالهای ذیل پی می گیریم:
- آیا صف بندی وکلای ولسی جرگه، رنگ قومی دارد؟
- آیا دو دسته شدن وکلای ولسی جرگه، بوی مذهبی می دهد؟
- آیا تقابل وکلای ولسی جرگه، مبنای لسانی دارد؟
- آیا منازعه جاری در ولسی جرگه، انگیزه سمتی دارد؟
در پاسخ به این سوالها، توجه نمودن به چند نکته از اهمیت خاصی برخوردار است:
الف- نکته اولا ینکه: یکی از عوامل غبارافگن بر یک موضوع و پدیده و به سرانجام نرسیدن آن، عدم تبیین دقیق آن موضوع و پدیده می باشد. گاهی که یک موضوع و یا پدیده به درستی تبیین نشده و به دقت تصویر نگردد، هر فرد و جمع، با کامره ذهنیت خویش، از آن تصویربرداری کرده و بر مبنای همان تصویری که خود برداشته است، به قضاوت می پردازد. از این رو، جهت دریافت واقعیت ماجرای فعلی در پارلمان، لازم است، در قدم نخست نفس موضوع تبیین گردد.
آگاهان امور به نیکی می دانند که طرح پیشنهادی قانون انتخابات ازسوی حکومت به ولسی جرگه، سرآغاز این ماجرا بود، چون در آن طرح آمده است که سراسر کشور برای کوچیها بحیث حوزه انتخاباتی می باشد و کوچیها، مستحق ده چوکی در ولسی جرگه اند. از آنجایی که این دو مطلب، در مخالفت صریح با ماده 22 قانون اساسی قرار داشت، تعداد زیادی از وکلای ولسی جرگه، به حمایت از ماده 22 قانون اساسی برخاسته و از طریق اعتصاب نمودن، حمایت خویش را به نمایش گذاشتند.
ب- نکته دوم تبیین عنوان «کوچی» است. از آنجا که یک جانب قضیه، کوچیها می باشند، لازم است عنوان «کوچی» تبیین گشته مصداق آن تعیین گردد، از این رو، سوالهای ذیل قابل طرح بوده، پاسخ داده می شود:
1- آیا عنوان «کوچی» یک عنوان قومی است؟
2- آیا عنوان «کوچی» یک عنوان مذهبی می باشد؟
3- آیا عنوان«کوچی» یک عنوان زبانی و لسانی است؟
4- آیا عنوان «کوچی» یک عنوان سمتی می باشد؟
پاسخ هر چهار سوال فوق منفی است و عنوان «کوچی» نه یک عنوان «قومی»، نه یک عنوان «مذهبی»، نه یک عنوان «لسانی» و نه یک عنوان «سمتی» می باشد. از جانب دیگر، عنوان «کوچی» در قانون ثبت احوال نفوس که فعلا هم نافذ می باشد، چنین تعریف گشته است: «کوچی کسی است که دارای ملکیت غیر منقول نمی باشد» و ملامحمد عمر گفته است: «کوچی، آدم بی زمین را گوید» از جانب دیگر و به لحاظ ادبی، عنوان «کوچی» عنوان متقابل با عنوان «ده نشین» و یا عنوان «جایی» می باشد و هیچگونه، رنگ و بوی قومی، مذهبی، زبانی و سمتی ندارد. و البته معنی این سخن آن نخواهد بود که مذهب گرایان، قوم گرایان ، زبان گرایان و سمت گرایان، از این عنوان سوء استفاده نمی نمایند.
بنابراین برای کسانی که نگران «منازعه های قومی» هستند و باید باشند، بهتر و منطقی آن است که به همه چیز رنگ قومی مذهبی، لسانی و سمتی نزنند و خود – دانسته و یا ندانسته- به حساسیت های قومی و ... دامن نزنند. وقتی نویسنده ای می نویسد و مطبوعات آنرا تتر می کنند که «در اختلافات قومی خارجیها دخیل اند» به اختلافات قومی دامن زده نمی شود؟ و باصطلاح «گران فروشی را به یاد بقال» داده نشده است؟
به هر پدیده و معضل از ورای عینک قومی مذهبی، لسانی و سمتی نگاه کردن، خطرناک ترین و مهلک ترین عامل برای حیات ملی می باشد. دردا که این مقوله در حیات جمعی ما افغانها، از جایگاه ویژه ای برخوردار است و حالت غمبار کنونی ما، نتیجه فعال بودن همین عامل است.
در شهر غزنی – غزنی را بدان جهت مثال آوردم که خود شاهد آن ماجرا بودم، ورنه، شهر غزنی تنها نیست – بگاهی که ارگانهای دولتی بسیار ضعیف و نوپا بود، تصادف بایسکل یک عنصر تاجک با یک عنصر هزاره، توطئه قوم تاجک بر علیه قوم هزاره تعبیر می شد و عنصر تاجک راه قوماندانی امنیه را در پیش گرفته، قوماندان را با نیروهایش به حمایت می طلبید و عنصر هزاره، جانب فرقه می دوید و از قوماندان فرقه کمک می خواست. از بخت بد غزنویها که به درخواست هر دو طرف پاسخ مثبت داده می شد و نیروهای قوماندانی امنیه و فرقه، بدون توجه به مسئولیت قانونی خویش با هم تفنگ به تفنگ می شدند! و آن عامل تباه کننده آن مردان تصادف کرده و تفنگ بدوشان حمایتگر آنها را از درک این واقعیت محروم ساخته بود که تصادف، به طور معمول یک «حادثه» است و، نه یک «توطئه».
شگفت از خانم فوزیه کوفی، وکیل بدخشان است که «قانونگرایی» را به ضرر ملت سازی قلمداد کرده می گوید: «وضعیت پیش آمده، نه تنها به نفع افغانستان نیست بلکه به نفع ملت شدن در طویل المدت هم نمی باشد.»3
لازم است از خانم کوفی پرسیده شود که بارزترین خصوصیات یک حیات ملی چیست و اگر مقوله «قانونگرایی» طوائف، قبایل و اقوام متفرق را گردهم نیاورده زیر یک چتر قرار ندهد، کدام عامل، می تواند آن اثرگذاری را داشته باشد؟ بسیار بجا خواهد بود که خانم کوفی بحیث یک عنصر قانونگذار، علل و عوامل «ملت» ساز را تبیین کرده، در معرض قضاوت دانشوران قرار دهد و از کلی گویی بپرهیزد.
ج- نکته سوم در مورد راه حل معضل کنونی است: هر پدیده و معضلی که به درستی شناخته نشده، بدقت تصویر نگردد راه حل منطقی خویش را نمی یابد و پدیده «کوچیگری» نیز از این قاعده مستثنی نیست. آقای حاج محمد اکبری وکیل بامیان که بحیث یک عنصر پیشتاز در این ماجرا شناخته می شود، «کوچیگری» و «قانونگرایی» را در تضاد دیده راه حل مشکل را چنین مطرح می نماید: «کوچیها، به منظور رای دادن و رای گرفتن می توانند در چهار ولایت جمع شوند»4 این راه حل بر این پیش فرض – واقعا غیر ملی- استوار است که :«وکیل منتخب کوچیها، حتما و حتما یک عنصر کوچی باشد و از آنجا که کوچیها در ولایات مختلف سکونت دارند، دسترسی آنها به یک کاندیداتوری کوچی ناممکن می شود.» در حالی که این پیش فرض از اساس غیر منطقی و غیر ملی است.
هرگاه پدیده «کوچیگری» را بدرستی بشناسیم و به دقت تصویر نماییم، به این مقوله ها برمی خوریم:
- کوچی، تبعه افغانستان است، پس هموطن ده نشین می باشد.
- اتباع افغانستان در ولایات آن سکونت دارند، پس، هر کس در هر ولایتی که ساکن می باشد در یک حوزه انتخاباتی قرار دارند.
- باشندگان هر ولایت، به کسانیکه خود را کاندید می نمایند و از شرایط کاندید شدن برخوردار می باشند، رای می دهند.
- صفت «کوچی» بودن و یا «ده نشین» بودن، بحیث شرط در جواز کاندید شدن در قانون نیامده است.
- «کوچیگری» سبب شده است که کوچیها، در فصول گرم و سرد، در دو محل سکونت اختیار نمایند، بنابراین، کوچیها در هر ولایتی که مستقر می باشند، همان ولایت حوزه انتخاباتی آنها به حساب می آید.
به این ترتیب، پیشنهاد تجمع کوچیها در چهار ولایت، یک پیشنهاد غیر منطقی، غیر ملی و غیر عادلانه است ومنبعث از مشاهده پدیده ها و معضلات با عینک قومی، مذهبی، لسانی و سمتی می باشد.
کوچی، به حکم اینکه تابع افغانستان است، هموطن «جایی» می باشد و بحکم اینکه مسلمان می باشد، برادر «ده نشین» است و بحکم اینکه به قانون اساسی التزام عملی دارد، از حق مساوی با «ده نشین» برخوردار است. آیا وکیل محترم بامیان، به موکلین خویش تکلیف می نماید که در خارج از حوزه انتخاباتی خویش تجمع نمایند و در آنجا رای بدهند و رای بگیرند؟ یقیناً پاسخ منفی است. سخن را با این جمله پایان می دهیم: کوچی، در هر ولایتی از ولایات افغانستان که سکونت دارد، حق دارد رای بگیرد و رای بدهد.والسلام
منابع:
1- روزنامه افغانستان شماره 476
2- روزنامه 8 صبح شماره 20 سال وم
3-همان.
4- همان.
|